#فانوس_پارت_539
همیشه چشم به راتم کی برمیگردی
همیشه پا به پاتم شریک گریه هاتم
تموم خاطراتم کی بر میگردی
( دلتنگی| احمد سعیدی)
چون بغضم دوباره داشت میشکست و نمیخواستم زیر قولم بزنم با خنده گفتم:خیلی پرویی پندار. من برم بی قرارم؟؟؟
با لبخندی گفت: نه گلم. من بی قرارم. ولی خوب یارو که این شعرو برای ما نساخته.
نور شمع ها که توی صورتش افتاده بود طلایی چشماش رو بیشتر به رخ میکشید. سکوت خونه و نگاه مسخ کننده ی پندار داشت ضربان قلبم رو بالا میبرد. نفس عمیقی کشیدم و برای جلوگیری از هر اتفاق احتمالی سریع بلند شدم و برق رو روشن کردم. بعد توی آشپزخونه سرک کشیدم و گفتم: از شام خبری نیست؟ من گشنمه ها!
همونجوری که با دست شمع ها رو خاموش میکرد لبخندی زد و گفت: گرسنته؟
سری تکون دادم و گفتم: بعد از ناهار دیگه چیزی نخوردم.
با اخم ظریفی اومد سمتم و گفت: دیگه به خودت گشنگی نمیدی ها. همینجوریش که ضعیف هستی، با این کارات بدترش میکنی.
سری کج کردم و گفتم: چشم.
romangram.com | @romangram_com