#فانوس_پارت_549
ـ هوم؟
ـ تو... تو مطمئنی که با من خوشبختی؟
با حرص سرم رو از روی شونش برداشتم و گفتم: باز شروع شد پندار؟ نمیشه این بحث رو تمومش کنی؟
کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: من نمیخوام تو زندگی حسرت داشته باشی گل من. دلم میخواد زندگیت پر از شادی باشه. دلم نمیخواد چشمات غم داشته باشه.
نفسم رو بیرون دادم و با صدای آرومی گفتم: بهت که گفتم، بهم وقت بده پندار. کم کم درست میشه. بهت قول میدم.
دوباره من رو توی بغلش کشید و گفت: امیدوارم.
بعد از خداحافظی از پندار در خونه رو باز کردم. با دیدن نوری که از پنجرهای طبقه ی دوم میاومد نفسم رو به بیرون فوت کردم و خدا رو شکر کردم که عماد بازم نرفته بیرون. دستام رو توی جیب پالتوم فرو کردم و راه افتادم سمت عمارت. تصمیم گرفته بودم برای خارج شدن از این بلاتکلیفی به عماد بگم که تا قبل از راست و ریس شدن کارهای عروسیمون من و پندار عقد کنیم. وقتی اسم پندار توی شناسنامه ام می اومد دیگه نمیتونستم فکرم رو درگیر عماد کنم. شاید با حس تعهدی که عقد ایجاد میکرد این دو دلی هم تموم میشد.
به در خونه که رسیدم نفسم رو سنگین بیرون دادم و در رو باز کردم. با حس نور ضعیفی که از سمت راست سالن تاریک می اومد سرم رو چرخوندم. دو تا شمع کوچیک بالای پیانو بود و کمی از اطراف رو روشن میکرد. سایه کسی رو پشت ساز میدیدم ولی چون تمام برق ها خاموش بود نمیتونستم باقیه سالن رو ببینم. داشتم به سایه توجه میکردم که ببینم کیه که صدای ساز بلند شد. هرکی که بود با مهارت خیلی زیادی ساز میزد. همین که صدای ساز اوج گرفت صدای کسی هم قاطی صدای ساز شد. باز هم همون صدای اعجاب آور که عجیب بود از حنجره ی عماد بیرون بیاد. یه صدای نرم و مخملی که گاهی به قدری ملایم میشد که آدم رو یاد لالایی های مادرش می انداخت...
دنیای من بعد از تو نابوده
بس کن برای رفتنت زوده
romangram.com | @romangram_com