#فانوس_پارت_526
پندار لبخند شیرینی زد و سرش رو پایین انداخت. کمی خجالتی شده بود و جلوی عماد مات چشمام نمیشد. عماد نفس عمیق دیگه ای کشید و نگاهش رو بهم داد. لبخندی زد و گفت: خوب آقا داماد، فکر نکن من دختر دسته ی گلم رو الکی میدم بهت. اول از همه بگو ببینم چیا داری.
پندار آب دهنش رو قورت داد و گفت: یه ماشین دارم و یه خونه. شغلمم جوریه که بی کار نمیمونم و قدر خودم دارم. خدا رو شکر. یه حساب پس انداز هم دارم. البته همه ی دار و ندار من ماله... باران خانومه.
عماد لبخندی زد و گفت: در اون که شکی نیست! ولی مهم تر از هر چیزی واسه من این که بتونی خوشبختیش رو برام تضمین کنی. خوشبختی هم با این چیزا بدست نمیاد.
پندار: دیروزم بهت گفتم عماد جان، من.... ( نفس عمیقی کشید. زل زد توی چشمام و ادامه داد)... من عاشقه بارانم.
عماد: مطمئنی این عشقت زود گذر نیست؟
پندار بدون مکث گفت: ابدا.
عماد: توچی باران؟ این رابطه باید دونفره باشه، توام پندارو دوست داری؟
خدا میدونه چقدر نگه داشتن بغض توی گلوم سخت بود. نگاه عماد منتظر بود و نگاه پندار پر از عذاب. حالم رو درک میکرد. خوب میدونست شنیدن این حرف ها از زبون کسی که دوسش دارم چقدر سخته. به چشمای عماد نگاه کردم. رنگ چشماش باز غیرقابل تشخیص بود. باز هم انگار که همه ی رنگ های توی چشمش تو دایرها ی متحد المرکز میچرخه . دلم میخواست جیغ بکشم: نه لعنتی... دوسش ندارم... من فقط یه نفرو دوست دارم... یه مرد مغروره از خود راضی که فقط به خودش فکر میکنه... من توی عوضی رو دوست دارم... تویی که یک سال و خورده ای پیشت بودم و نفهمیدی حالم رو... میفهمی؟... میفهمی؟؟؟
ـ باران؟؟؟
با صدای عماد نفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم: بله.
romangram.com | @romangram_com