#فانوس_پارت_527

عماد ابرویی بالا انداخت و گفت: بله؟ چی بله؟

خوب میدونستم میخواد اعتراف بگیره. میخواست خوردم کنه. انگار که لذت میبرد از این کار. با خشم به چشماش خیره شدم و از لای دندون های قفل شدم غریدم: دوسش دارم.

چند دقیقه ای رو توی چشم های هم خیره بودیم. نگاه من پر بود از خشم و حرص و بغض و عجز و ضعف و حسرت و حسرت و حسرت و نگاه عماد فقط یه چرای بزرگ بود. دلم میخواست سرش داد بزنم: من باید ازت بپرسم چرا... من باید سینه جر بدم که چرا داری با من این بازی رو میکنی. من باید با حرص تو چشمات خیره بشم و تو رو به خودخواهی متهم کنم و بپرسم چرا... پس این چرای لعنتی توی چشمای تو چیه؟ میخوای بیشتر از این حرصم بدی؟ میخوای عذاب این وضعیت کوفتی رو برام بیشتر کنی؟؟؟ آره لعنتی؟

ضربانم رفته بود بالا و تنفسم تند شده بود. دستای عرق کردم رو توی هم قفل کرده بودم و به هم فشار میدادم. با صدای پندار نگاه از هم گرفتیم: عماد جان... میتونم چند دقیقه با باران صحبت کنم؟

عماد که به نظر کمی گیج میرسید گفت: اِ... آره آره... تا شما حرفاتون رو میزنید منم یه سر برم تو حیاط الان میام. و سریع از جاش بلند شد و از پله ها پایین رفت. وقتی صدای در خروج عماد از ساختمون رو اعلام کرد پندار نفسش رو بیرون داد و به چشمام نگاه کرد. لبخند تلخی به لب داشت. این مراسم برای اون از همه سخت تر بود چون مجبور بود نگاه حسرت بار من رو به عماد تحمل کنه و دم نزنه. اگه این ماجرا رو نمیدونست شاید خیلی راحت ترکنار میاومد ولی حالا...

ـ حالت خوبه؟

نفسم رو بیرون دادم و گفتم: آره.

ـ میدونم که شرایط سختی داری. ولی بخدا من همه ی تلاشم رو کردم باران... هر کاری کردم که زیر زبون عماد رو بکشم ولی...

ـ میدونم. مقصر تو نیستی. مقصر خودمم که دو ساله الکی دل بستم. الانم به اشتباهم پی بردم و میخوام آیندم رو بسازم.

لبخندی روی لب هاش نشست و گفت: بخدا به ترین زندگی رو برات میسازم.

لبخند زورکی زدم و چیزی نگفتم. چیزی برای گفتن نداشتم. تمام حس من به پای عماد رفته بود. دیگه چیزی برای دادن به پندار نداشتم. دلم برای پندار بیشتر از همه میسوخت. خوب میدونستم که چند سالی طول میکشه تا به بودنش عادت کنم و مطمئن بودم که توی این چند سال بیشتر از همه اون زجر خواهد کشید با کم محلی های من.

romangram.com | @romangram_com