#فانوس_پارت_525
ـ باران...
با صداش از پشت ساز پریدم. خدا خدا میکردم که تازه رسیده باشه و شعرم رو نشنیده باشه. سریع اشکام رو پاک کردم و بهش نگاه کردم. نگاهش بوی رنجش میداد. سری کج کرد و گفت: داری چی کار میکنی با خودت؟
سرم رو چرخوندم و با صدایی که از لرزیدنش جلو گیری میکردم گفتم: من برم آماده شم. پندار الانا میاد.
ـ باران...
نایستادم که بشنوم چی میگه و سریع از پله ها بالا رفتم. میدونستم اگه یه بار دیگه اونجوری صدام کنه همون جا داد میزنم: لعنتی... نمیفهمی دارم از غم عشقت میسوزم؟؟؟ نمیفهمی دوستت دارم؟ چرا این قدر بی رحمی که نمیبینی حال خرابم رو؟
واسه این که صدای گریم خونه رو بر نداره سریع پریدم توی حمام و دوش رو باز کردم. صدای هق هقم بین صدای آب گم میشد. تو دلم زار زدم: خدایا... این زجر، تقاص کدوم گناهمه؟... این چه امتحانیه که داری ازم میگیری؟ به چه جرمی آخه؟... به جرم بی پناهی؟ به جرم بی کسی؟ خدایا مگه له شدنم رو نبینی؟ مگه داغون شدنم و نمیبینی؟ پس چرا دست روی دست گذاشتی و فقط نگام میکنی؟ چرا هیچ کاری نمیکنی؟ اصلا صدام رو میشنوی؟؟؟ میشنوی لعنتی؟؟؟....
انقدر توی حمام زار زدم که صدام گرفت. از حمام که بیرون اومدم خواستم برم سمت کمدم و لباس مناسبی پیدا کنم که دیدم چیزی روی تختمه. یه دست لباس بود. یه شلوار پارچه ای سفید که خط اتوش میوه قاچ میکرد و یه بلوز آستین بلند سرخابی که روش رو گیپور دوزی کرده بودند. همچین لباسی نداشتم از اتیکت روش میشد راحت فهمید که عماد برام گرفته. آهی کشیدم و لباس ها رو پوشیدم. دلم میخواست امشب نقش یه دختر خونده ی خوب رو برای عماد بازی کنم. دختر خونده ای که عاشق پدرشه... پدری که هیچ بویی از احساس نبرده بود...
لباس ها به قدری بهم میاومد که خودم جا خوردم. رنگ سرخابی بلوز به صورت رنگ پریدم کمی رنگ داده بود. دستی روی جای انگشت های عماد کشیدم. بغض باز هم به گلوم چنگ انداخت. کاش انقدر میزدتم که دیگه بلند نمیشدم. کاش میمردم و این روزو نمیدیدم. نشستم پشت میزم و جعبه ی آرایشی که همون اوایل عماد برام گرفته بود و به جز شب جشن هیچ وقت نشد که ازش استفاده کنم رو باز کردم. کمی کرم پودر روی صورتم کشیدم تا رد سیلی مشخص نباشه. دلم نمیخواست همین اول کار رابطه ی پندار و عماد خراب بشه. وقتی پنکک رو روی صورتم زدم صورت سفیدم بی روح تر از همیشه شده بود. قیافم واقعا ترسناک شده بود. پس به ناچار کمی ریمل و رژ آجری کم رنگی هم روی صورتم مالیدم. با همون آرایش کم رنگ و اون لباس ها خیلی خواستنی شده بودم. با این حال هیچ لبخندی روی لب هام نبود و چونم از بغض میلرزید. با خودم گفتم: اصلا بزار عماد فکر کنه که پندار خیلی برام اهمیت داره که میخوام اینجوری برم پیشش. اصلا بزار فکر کنه منم عاشقشم. بزار اگه چیزی هم توی دلشه بشه حسرت. بزار اونم حسرت داشتنم رو بکشه... بزار اونم بسوزه... بزار اونم بفهمه چی آورده به روزگارم...
صدای زنگ در مجبورم کرد که باز هم ماسک بی تفاوتیم رو روی صورتم بکشم و بغضم رو پنهون کنم. چند تا نفس عمیق کشیدم تا بتونم به خودم مسلط بشم. چند دقیقه بعد دستی توی موهام کشیدم و از پله ها پایین رفتم. پندار و عماد پشت به من روی مبل های توی سالن نشسته بودند. سبد گل رزی که پندار آورده بود روی میز بود. از پشت سر هم میتونستم رنگ لباسش رو تشخیص بدم. کت و شلوار کرمی رنگی تنش بود و از سر آستین هاش که روی دسته ی مبل بود بلوز قهوه ای رنگی که تنش بود رو هم تشخیص دادم. صدام رو صاف کردم و بلند گفتم: سلام.
سر هر دوشون به سمتم چرخید. هر دو مات شده بودند. توی نگاه هر دوشون تعجب و تحسین رو میتونستم تشخیص بدم. نگاه هر دوشون پر از عجز بود. ولی نگاهی کی هفت رنگ و تند و نگاه دیگری طلایی و عاشق. و من چقدر عاشق تندی اون نگاه هفت رنگ بودم ولی مجبور بودم که دل بسپارم به عشق جاری توی اون نگاه طلایی. سرم رو پایین انداختم و آروم رفتم و روی یکی از مبل ها نشستم. حتی حوصله ی چایی آوردن و این رسوم مسخره رو نداشتم. دلم میخواست هر چه زودتر این مراسم تموم بشه و من دوباره به تنهایی اتاقم پناه ببرم. هر چند که وقتی به میز نگاه کردم دیدم عماد زحمت آوردن قهوه رو کشیده.
عماد نفسش رو سنگین بیرون داد و با لبخندی که کذایی بودنش رو من خیلی خوب حس میکردم گفت: خوب آقا پندار، اینم دختر خوشگل من.
romangram.com | @romangram_com