#فانوس_پارت_521

فنجون نصفش رو روی کابینت کوبید و صندلی کنار من رو عقب کشید و نشست. چونه ام رو توی مشتش گرفت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم. با همون نگاه شیشه ایم زل زدم توی چشماش. از نگاهش میشد ناراحتی و پشیمونی رو دید ولی دیگه برای من فرقی نداشت. دستی روی جای انگشتاش کشید و گفت: باور کن نمیخواستم اینجوری بشه...

سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. سکوتم رو که دید دوباره خودش گفت: اگه نمیدونستی دل من کجا گیره هیچ وقت این کارو نمیکردم. ولی تو که میدونی من هنوزم پای بند نفسم نباید اون حرف رو میزدی. خوبه قبلا بهت گفته بودم نگار برام درست مثل یه دوست سادست. نگفته بودم؟

سری تکون دادم و با صدای ضعیفی گفتم: مهم نیست.

دستی توی موهاش کشید و گفت: میخوام باهات حرف بزنم. حوصلشو داری؟

سری تکون دادم و با همون صدا گفتم: میشنوم.

از جاش بلند شد و سفره رو سریع جمع کرد. دستم رو توی دستش گرفت و من رو کشید سمت مبل ها. رو به روش نشستم و با همون دو تا تیکه یخ توی چشمام بهش نگاه کردم. حتی حرف هایی که قرار بود بشنوم هم دیگه اهمیت نداشت. عماد با کار دیروزش تمام احساسم رو ازم گرفته بود. حتی حس میکردم اگه همین الان ازم درخواست ازدواجم کنه هیچ واکنشی نشون نمیدم. بالاخره بعد از 5 دقیقه سکوت نفسش رو محکم بیرون داد و شروع کرد: اون روز که درخواست مجید رو بهت گفتم حتی به فکرم هم نمیرسید که شاید کس دیگه ای توی ذهنت باشه. وقتی حرفات رو شنیدم آتیش گرفتم. شنیدن اون حرفا برام راحت نبود بعدم که اون اتفاق افتاد. من دوسالی بود به اون اتاق نرفته بودم و با رفتنم دوباره حال بد اون موقعه ها بهم دست داد. به یه شوک احتیاج داشتم که حرفای تو بهم داد. هنوزم که هنوزه نمیتونم باورم کنم که تو بودی با اون اخم و اعصبانیت اونجوری باهام حرف زدی. ولی همین حرفای تو بود که به خودم بیام و حقیقت رو باور کنم. به قول ایمان نفس و غزل هم راضی نبودند که من بیشتر از این با خودم قهر کنم. پس رفتم خلیج و یه دل سیر خودم رو خالی کردم. وقتی برگشتم حالم خیلی بهتر بود. تازه رسیده بودم خونه که پندار زنگ زد. حرفاش برام عجیب بود نمیتونستم بفهمم که چه کاری میتونه داشته باشه. تلفنش که تموم شد رفتم توی اتاقم و تابلو و نامه ی تو رو روی میزم دیدم. با خوندن نامت گر گرفتم. معنی کاراتو نمیفهمیدم فقط اون موقعه دلم میخواست هر جا هستی پیدات کنم و یکی بزنم در گوشت و بگم دیگه از این حرفای بیخود نزن. تو هیچ دینی به گردن من نداری باران، تازه من به تو مدیونم. تو بودی که منو به خودم آوردی. وقتی هم که پندار اومد و شروع کرد به مقدمه چینی انقدر کفری بودم که میخواستم بهش بگم بزاره واسه یه روز دیگه ولی وقتی اصل قضیه رو گفت جا خوردم. بهش گفتم که من ازت خبر ندارم و نمیدونم کجایی. با اون خنده ی روی لبش فهمیدم که یه چیزایی میدونه. بهش گفتم بحث این خواستگاری رو بزاره بعد. اول از همه باید تو رو میدیدم. پس ازش پرسیدم که کجایی. وقتی گفت خونه ی خودشی دیگه داشتم میترکیدم از حرص. هنوزم نمیدونم به چه حسابی رفتی خونه ی پندار. بدون توجه به حرفش راه افتادم سمت خونه و تو رو آوردم اینجا. دلم میخواست همون موقعه دو تا سیلی جانانه بهت بزنم ولی ترس و تعجب ترو که دیدم دلم ریش شد. بعدم که با حرفات قانع شدم که پندار از حال بدت سو استفاده کرده و تو رو برده خونش... حالا اصلا این حرفا مهم نیست چون تو دوباره برگشتی خونه و همه چیز عادی شده. فکر کنم الان موقعیت مناسبیه که راجع به پیشنهاد پندار باهات حرف بزنم. من پندار رو چند سالی هست که میشناسم. پسر خوبیه و دستش به دهنش میرسه. اگه واقعا دوسش داری و میخوای باهاش باشی من حرفی ندارم. فقط قبلش باید با خودشم حرف بزنم که حسابی توجیه بشه حق نداره از گل نازک تر بهت بگه.

سکوت کرد و منتظر جواب من موند ولی چیزی نداشتم که بهش بگم. نه موافق بودم نه مخالف. منی که باید تصمیم میگرفتم ممتنع ترین رای رو داشتم. ذهنم هنوز توی درد سیلی دیروز میسوخت و مدام از خودم میپرسیدم که چرا باید همه چیز این جوری بهم بریزه و باز هم به جوابی نمیرسیدم. عماد که سکوتم رو دید گفت: باران...

سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم. اخم ظریفی بین ابروهاش بود و عجیب توی فکر بود. گفت: تو که نمیخوای بخاطر لج بازی با من این کارو بکنی؟ اگه بدونم اینجوری بوده این دفعه جدی جدی بهت رحم نمکینم. سر یه چیز مسخره با زندگیت بازی نکن باران...

سکوت بیشتر از این جایز نبود. من قسم خورده بودم که عماد رو فراموش کنم پس حالا وقتش بود. از جام بلند شدم و همونجوری که میرفتم سمت پله ها گفتم: به پندار بگو شب برای باقیه حرفا بیاد اینجا.





romangram.com | @romangram_com