#فانوس_پارت_520


با تمسخر نگاهش کردم و گفتم: آخه میدونی تو این دو رو زمونه زنایی که پسرای خوب رو بدزدن زیاد پیدا میشه.

چون فهمیدم نظورم خودشه سرخ شد و آماده ی انفجار ولی با صدای عماد سکوت کرد و چیزی نگفت: پندار از تو بدتره. ولی قبلش باید با هم یه حرفایی بزنیم.

ـ چه حرفی؟

ـ الان که مطمئنم خسته ای. برو بگیر بخواب فردا با هم صحبت میکنیم.

پوزخندی زدم. سرم رو بردم نزدیک صورتش و جوری که نگار نشنوه گفتم: خوش بگذره.

قبل از اینکه بتونم صورتم رو عقب بکشم صورتم به سمت چپ پرت شد. نصف صورتم از درد میسوخت. با ناباوری به عماد نگاه کردم. خشم از توی چشماش شعله میکشید. عماد منو زد؟ عماد جلوی نگار به من سیلی زد؟ عمادی که تا حالا به من نگفته بود تو منو زد؟؟؟ باورم نمیشد. با بهت سرم رو تکون دادم و دو قطره اشک از توی چشمام بیرون جهید. خواستم فرار کنم سمت پله ها که بازوم توی مشتش گیر کرد. داد کشیدم: ولم کن عوضی.

با همون صورت گر گرفته گفت: اینو زدم که بفهمی چی از دهنت بیرون میاد. فهمیدی؟؟؟

بازوم رو از توی دستش بیرون کشیدم و از پله ها بالا دویدم. صدای هق هقم کل خونه رو پر کرده بود. این همه وقاحت رو از عماد باور نمیکردم. دردی که از فراموشی عشقم میکشیدم و زندگی گنگی که با پندار توی ذهنم بود به قدری برام سخت بود که تحمل برای سیلی عماد برام نمونه. میدونستم که تقصیر خودمه. من میدونستم که دلش پیش نفسه و با زدن این حرف باید انتظار سیلیش رو هم میکشیدم ولی نه جلوی نگار. نه جلوی کسی که میدونست چقدر منتظره که عماد حال منو بگیره تا دلش خنک بشه...

بخاطر گریه ی دیشب چشمام متورم و قرمز شده بود. ساعت 6 بود و نه من ونه عماد شب قبل رو نخوابیده بودیم. عماد که یک بند سیگار دود میکرد جوری که دودش تا توی راهرو هم اومده بود و من هم فقط گریه کرده بودم. اثر انگشت های بلند و کشیده ی عماد سمت راست صورتم خود نمایی میکرد. به زور از جام بلند شدم و توی دستشویی صورتم رو شستم. من هنوزم همون برده ای بودم که یه روز عماد آوردتش توی این خونه پس باید تا آخرین دقیقه وظیفم رو درست انجام میدادم. پس از پله ها پایین رفتم و مشغول درست کردن صبحانه شدم. قلبم از هر حسی خالی شده بود. دیگه برام فرقی نداشت که واقعا چی به سرم بیاد، که با عماد بمونم یا با پندار. این زندگی هر طرفش برام یه عذاب جدید بود. پس بی خیال انتخاب شده بودم و گذاشته بودم که سرنوشت هر چی که میخواد رو برام رقم بزنه.

سفره رو که چیندم عمادم از پله ها پایین اومد. بدون هیچ حرفی از کنارش گذشتم و از پله ها بالا رفتم. اتاق ریخت و پاشو شلختش که بعد از سه روز نبود من بدتر هم شده بود و رو مرتب کردم. نمیخواستم با عماد مواجه بشم ولی به ناچار از پله ها پایین رفتم و تو منتهی الیه میز نشستم. سرم رو پایین انداختم و مشغول سق زدن تکه نونی شدم که به زور توی دهنم گذاشته بودم. عماد از جاش بلند شد و لیوانش رو پر کرد. همونجا رو به روم به کابینت تکیه داد و نگاهم کرد ولی حتی سرم رو بلند نکردم که جوابش رو بدم.


romangram.com | @romangram_com