#فانوس_پارت_519

من خونه ه ه ه ی تــــــورو

( نفس| علی پاکدامن)

از پله ها پایین رفتم. با این شعر عماد عزمم توی گفتن حرفم بهش بیشتر شد. چرخیدم سمت پیانو که سر جام خشکم زد. انتظار دیدن هر کسی رو توی این موقعیت داشتم به جز... حتی اگه خود نفسم زنده میشد و الان پیش عماد کمتر تعجب میکردم تا...

نگار ابرویی بالا انداخت و گفت: چیه؟ جن دیدی؟

نفس حبس شده توی سینم رو بیرون دادم. عصبی شده بودم. عماد داشت چه غلطی میکرد؟ برای نفس میخوند کنار کس دیگه ای؟ یعنی من اندازه ی نگار براش نبودم که... سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا افکارم رو بریزم بیرون. به خودم قول داده بودم که از این به بعد هیچ فکری راجع به عماد و زندگیش نکنم. پوزخندی زدم و گفتم: فقط تعجب کردم.

با نفرت سری تکون داد و پا روی پا انداخت. عماد که شاهد مکالمه ی ما بود همچنان پشت ساز نشسته بود. رفتم رو به روش و درست توی چشماش زل زدم. نگاه اون پر از علامت سوال بود و نگاه من درست مثل دو تا تیکه یخ. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من میخوام با پندار ازدواج کنم.

بعد از چند ثانیه لبخندی کم کم روی لب هاش نشست و گفت: این رو که خودمم میدونم.

سری تکون دادم و کلافه گفتم: زود...

ابرویی بالا انداخت و گفت: چه عجله ای داری؟

با حرص گفتم: آخه میترسم کس دیگه ای بدزدتش.

نگار قهقهه ای زد و گفت: نترس کوچولو. کسی نمیدزدتش.

romangram.com | @romangram_com