#فانوس_پارت_522


عماد برای مهمونی شب رفته بود خرید. سکوت خونه و بغض توی گلوم عذابم میداد. امشب عماد قرار بود نقش پدرم رو بازی کنه. پدری که فقط 12 سال از دخترش بزرگتر بود. باید یه جوری خودم رو خالی میکردم وگرنه میترکیدم. از جام بلند شدم و از پله ها پایین رفتم. پشت همدم تنهایی هم نشستم و با بغض و دستایی لرزون شروع کردم به زدن. پاهام روی پدال ها فشرده میشد و آهنگ اوج میگرفت...

تو هم سقف خوبی نبودی برام

یه آغوش سردی که یخ میزنم

نگاه تو تنها ترم میکنه

یه روز از چشای تو دل میکنم

من عشق و به تو هدیه دادم ولی

تو جز درد و غصه چی دادی به من

یه چیزی بگو قلبم آروم بشه

بیا قبل رفتن یه حرفی بزن

یه حرفی بزن... یه حرفی بزن...


romangram.com | @romangram_com