#فانوس_پارت_516
اخمام رو کشیدم توی هم با صدای بلندی گفتم: چطور بود میرفتم تو کوچه میخوابیدم؟ بعدم من وقتی رفتم خونه ی پندار از این قصدش خبر نداشتم. انقدرم حالم بد بود که مغزم یاری نمیکرد چه کاری درسته چه کاری غلط.
ـ دِ همین دیگه. اومدی و یه نفر وقتی حالت خوب نبود اومد یه بلایی سرت آورد اون وقت تو میگی من مغزم کار نمکرد؟
عصبی گفتم: چه ربطی داره عماد؟ این چه ربطی داره به اون؟
ـ آهان. الان ربطش رو بهت میگم. دختر پندار خواستگار توِ، پس فردا که شدی خانوم خونش، وقتی دو سالی از زندگیتون گذشت و دعواتون شد، همین آقای به ظاهر عاشق که دیگه کم کم براش عادی شدی بر میگرده چی بهت میگه؟ میگه زنی که قبل از خواستگاری دوشب خونه ی من بخوابه زن نیست. میتونی میفهمی؟؟؟
از جام پریدم و جیغ زدم: میگم من نمیدونستم. توام میتونی اینو بفهمی؟؟؟
با اخم گفت: مگه دیروز بهت نگفته؟ پس چرا بازم موندی پیشش؟
ـ چون اول از همه جایی رو نداشتم که برم بعدم خودش نمیزاشت برم. میتونی ازش بپرسی که همون شب میخواستم برم هتل ولی نزاشت.
ـ اون به تو بگه برو بیفت تو چاه تو باید بیفتی؟
ـ بس کن عماد. منو برداشتی آوردی اینجا این حرفا رو تحویلم بدی؟
ـ نه. حرف که زیاد دارم تحویلت بدم. ولی ترجیح میدم اول بری یه دوش بگیری تا اعصابت یکم بیاد سرجاش بعد با هم حرف بزنیم.
romangram.com | @romangram_com