#فانوس_پارت_517
با این که پاهام یاری نمیکرد و قلبم از حرص خودش رو به سینه ام میکوبی ولی رفتم سمت در و با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم: من این جا کاری ندارم. ترجیح میدم برم یه هتل.
قبل از این که دستم به دستگیره برسه بازوم توی مشت عماد گیر افتاد. برگشتم و بهش نگاه کردم. از توی نگاهش نمیتونستم بفهمم چه مرگشه نگاهش باز هم شیشه ای شده بود و بدون احساس. فقط با صدای تحکم آمیزی گفت: تو هیچ کجا نمیری، میفهمی؟
با حرص گفتم: نه. نمیفهمم.
فشار دستش رو بیشتر کرد و گفت: مگه نگفتی من پدر خوندتم؟ پس حق نداری تا قبل از اینکه بتونم یه نفر مورد اعتماد رو برای آیندی دخترم پیدا کنم پا تو از در این خونه بزاری بیرون، این رو توی اون مغزت فرو کن.
اشک هام قبل از قطرات آبی که از دوش میریخت روی وان افتاد. یاد لحظه ای می افتادم که توی ماشین عماد تا بچه دار شدنمون با عماد رو دیدم ولی حالا... دوباره تمام باورهام بهم ریخت. من احمق چطور فکر میکردم که عماد دیدش به من تغییر کرده؟ در حالی که تمام این مدت من و مثل دخترش میدیده؟ من احمق چرا فکر کرده بودم که عماد راضی میشه با دخترش باشه؟؟؟ وای خدا... لعنت به من که اینقدر خوش خیالم... لعنت به عماد که مدام در برابر نگاه پر تمنای من خودشو به نفهمی میزنه... لعنت به پندار که دو دلم کرده... لعنت...
از حمام بیرون اومدم و لباس هام رو عوض کردم. باید این بازی رو تموم میکردم. باید با خودم کنار می اومدم و از این به بعد سعی میکردم تنها اسمی که توی ذهنم میاد پندار باشه نه عماد. پس با عزمی راسخ و قیافه ای یخی از پله ها پایین اومدم. سر پا گرد سالن پایین مسخ صدای ساز شدم. صدای پیانو رو به خوبی تشخیص میدادم ولی صدای کسی که باهاش میخوند... باورم نمیشد که این صدا، صدای عماد باشه... صدایی نرم و مخملی که از دلی پر از احساس بیرون میاومد... از شعرش مشخص بود که داره برای نفس میخونه و چقدر هم قشنگ میخوند... به نفس حسودیم میشد که حتی بعد از مرگشم عماد جاشو به کسی نداده...
نفسم بریده بی تو هم نفسم
میدونم که دیگه به تو نمیرسم
به تو نمیرسم و تنها میمونم
تنها میمیرم بی توای تنها کسم
میگیره ه ه ه دل مـــــن
romangram.com | @romangram_com