#فانوس_پارت_515
هنوز تو شوک بودم. هنوز مغزم قدرت درک وضعیت رو نداشت. با داد بعدی عماد از جا پریدم و تمام وسایلم که شناسنامه و کیف پولم بود رو از روی اپن برداشتم و بعد از اینکه لبخند تلخ و کوتاهی به پندار زدم از در خونه بیرون اومدم. بازوم همچنان اسیر دست عماد بود. سوار ماشین شدم و بدون حرف سرم رو پایین انداختم. وضعیتم درست مثل بچه ای بود که بخاطر خطاش منتظر تنبیه. ماشین که از جا کنده شد تازه تونستم به خودم بیام. انگار بعد از چند دقیقه تازه شروع کرده بود به پردازش و سنجش موقعیت. اخمام رو کشیدم توی هم و گفتم: میشه بگی چرا اینجو....
با دادش چسبیدم به سقف: خفه شو. فقط خفه شو باران...
دوباره سکوت کردم و رفتم توی فکر. دلیل این حال عماد رو نمیدونستم. نمیفهمیدم که پندار چی بهش گفته که اینجوری گر گرفته. پندار بهم قول داده بود که اگه حتی حس کرد عماد سر سوزنی داره من من میکنه عقب بکشه. انتظار داشتم عماد خیلی بی خیال برگرده و به پندار بگه خوش بخت بشید، یا حتی ناراحتیشم برام قابل درک بود ولی عصبانیتش...؟ چه دلیلی داشت که عماد بخواد این جوری عصبی بشه؟ مگه رفته بودند زنش رو ازش خواستگاری کرده بودند که اینجوری جوش آورده؟؟؟
به چهره اش نگاه کردم. هنوز عصبی بود و پره های بینیش میلرزید. قلب من هم داشت میلرزید. یعنی ممکن بود؟ که عمادم بهم علاقه داشته باشه و تمام این کاراش از حرص و غیرت باشه؟ یعنی ممکنه وقتی رسیدم خونه برگرده بهم بگه تا ابد تو اون خونه میمونی و جایی نمیری؟ بخدا این اسارت برام صد برابر شیرین تر از آزادی بود. خدایا... یعنی صدام رو شنیدی؟؟؟ یعنی قراره آرزوم به حقیقت بپیونده؟ یعنی ممکنه؟
همین که وارد سالن شدیم رفت سمت مبل ها و با تحکم گفت: بشین.
رو به روش روی یه مبل نشستم و سرم رو پایین انداختم. با این که توی دلم عروسی بود ولی سعی کردم همون حالت عصبی و اخموی خودم رو برای حفظ ظاهر داشته باشم تا یک هو نپرم تو بغلش. کلافه با دو تا دستش موهاش رو کشید عقب و چشماش رو بست. نفسش رو سنگین بیرون داد و چشم باز کرد. شعله ی توی چشماش آروم تر شده بود. کم کم لب هاش به لبخندی باز شد. با تعجب به این تغییر ناگهانی نگاه میکردم. عماد جدی جدی دیوونه شده بود و داشت منو هم دیوونه میکرد. چون از انتظار خسته شده بودم با حرص گفتم: میشه بگی به چی میخندی؟؟؟
دستاش رو پشت سرش قلاب کرد و گفت: به این که چقدر کودن بودم که نفهمیدم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم: چی رو؟؟؟
لبخندش رو از روی صورتش پاک کرد و با اخم گفت: فعلا این بحث رو میزاریم کنار. من امشب تا تو رو یه کتک مفصل نزنم دلم خنک نمیشه.
با چشمای گرد شده گفتم: چرا اون وقت؟
سریع بهم براق شد: چرا؟؟؟ تازه داری میگی چرا؟ بخدا اگه پندار رفیقم نبود اول گردن اون رو میشکستم بعد تو رو. دختر تو با چه حسابی پا شدی رفتی خونش؟ اونم خونه ی کی؟ کسی که ازت خواستگاری کرده؟ اصلن تو خودت خجالت نکشیدی دوشب اونجا بمونی؟
romangram.com | @romangram_com