#فانوس_پارت_514
ـ پس میبینمت. فعلا خدافظ.
ـ خدافظ.
گوشی رو قطع کرد و با لبخند به لب گفت: خیالت راحت شد؟
نفس حبس شده توی سینم رو بیرون دادم و سرم رو تکون دادم. پشت دستش رو کشید روی صورتم و آروم زمزمه کرد: حرفات کاره خودشو کرده. حال عماد از من و تو خیلی بهتره.
بخاطر این که خیالم از بابت عماد راحت شده بود لبخندی زدم و گفتم: خوشحالم.
همونطور که از جاش بلند میشد گفت: منم ازخوشحالی تو خوشحالم.
سه ساعت از رفتن پندار میگذشت. تمام مدت مثل اینکه چیزی رو گم کرده باشم دور خودم میچرخیدم. استرس و اضطرابم انقدر زیاد بود که دستام میلرزید. از طرز صحبت کردن عماد خوب میتونستم بفهمم که حالش خوبه و نگرانیم بابت اون نبود. نگرانیم بابت آینده ی خودم بود. آینده ای که یک سال آزگار اون رو با عماد به تصویر کشیده بودم و حالا ممکن بود در عرض چند ساعت تمام باورهام بهم بریزه. دلم میخواست زنگ بزنم به عماد و با گریه بهش بگم که چقدر دوستش دارم... که بهش بگم بدون اون زندگی برام معنایی نداره... ولی به خودم قول داده بودم که از عماد بگذرم. عماد سهم من نبود. عماد هنوز پای بند نفس بود و نمیتونست کسی رو وارد زندگیش کنه.
تو همین فکرا بودم که در خونه باز شد. چرخ صد و هشتاد درجه ای زدم و قبل از این که بتونم تعادلم رو بدست بیارم بخاطر دیدن کسی که جلوی در بود از پشت روی زمین افتادم. نفسم بالا نمی اومد و قلبم داشت از سینه کنده میشد. با تعجب و چشم های گرد شده نالیدم: تو...
عماد هیکل چهارشونه اش رو از جلوی در کنار کشید و تونستم پشت سرش پندار رو هم ببینم. قیافه ی پندار کمی در هم بود ولی باز هم من رو از لبخنداش بی نصیب نذاشت. عماد که عصبانیت از چهره اش می بارید اومد سمتم و بلندم کرد. زل زد توی چشمام و گفت: میریم خونه. وسایلت رو جمع کن.
romangram.com | @romangram_com