#فانوس_پارت_513
سکوت کردم و چیزی نگفتم. صدای بوقی که از تلفنش بلند میشد توی اتاق میپیچید. بعد از 7 بوق صدای همیشگی عماد توی اتاق پیچید: بله؟
پندار گوشی رو به دهنش نزدیک کرد و گفت: سلام. خوبی عماد؟
ـ تویی پندار؟ چطوری داداش؟
ـ خوبم. تو خوبی؟
ـ قربانت. چه عجب یاد ما کردی؟
پندار نگاهی به من انداخت و گفت: امره خیره.
صدای نفس محکم عماد رو شنیدم: خیر؟ چه خیری؟
پندار دستی توی موهاش کشید و گفت:خوب راستشو بخوای عماد جان... هستی حضوری خدمتت برسم؟
ـ آره خونم. الان میخوای بیای؟
ـ اگه زحمتی نباشه.
ـ نه بابا زحمت چیه. باشه بیا منتظرتم.
romangram.com | @romangram_com