#فانوس_پارت_511

ـ از صبح رفته دیگه الانا باید برگرده.

ـ نه دیگه صبر میکنم بعد از ظهر میرم پیشش.

ـ اوکی. راستی پندار...

ـ چیه؟

ـ خبر نداری امروز باران میاد آموزشگاه یا نه؟

پندار سری بلند کرد و نگاهم کرد. نفسش رو بیرون داد و گفت: دیروزم نیومده بود. امروز رو خبر ندارم. چطور مگه؟

ـ هیچی هیچی. خوب دیگه کاری نداری؟

ـ نه. قربانت.

ـ خدافظ.

ـ خدافظ.

پندار گوشی رو قطع کرد و گفت: خیالت راحت شد خانوم خانوما؟

romangram.com | @romangram_com