#فانوس_پارت_509
خندید و گفت: تا حالا عروسی قبل از خواستگاری خونه داماد نبوده، نه؟
سرم رو به تایید تکون دادم. دستاش رو توی سینه جمع کرد و گفت: اینم به چشم. امر دیگه؟
لبخندی زدم و گفتم: همین.
نفسش رو بیرون داد و گفت: نری جایی تا برگردم.
سرم رو تکون دادم و رفتنش رو تماشا کردم. همین که در رو بست دلشوره به جونم افتاد. نمیتونستم حد سبزنم که چه اتفاقی ممکنه بیفته و چه حرف هایی قراره رد و بدل بشه. فکر اینکه نکنه عماد ساده ازم بگزره یک لحظه هم ولم نمیکرد. با اینکه پندار خیلی پسر خوبی بود ولی عماد... وجود من تو عماد حل شده بود. عماد با تک تک سلول های بدنم عجین شده بود و من به همین راحتی نمیتونستم ازش دست بکشم. روی مبل ولو شدم و سرم رو بین دستام گرفتم. تو دلم نالیدم: خدایا... بعد از این همه سختی حالا حقم نیست یه بارم دنیا به کام من بچرخه؟ حقم نیست که به کسی که دوستش دارم برسم؟ خدا... حقم هست یا نه؟
هنوز یک ساعت از رفتن پندار نمیگذشت که در خونه باز شد. سرم رو بالا گرفتم و به چهره ی پندار نگاه کردم. از صورتش نمیشد چیزی فهمید. اومد تو و بدون حرف نشست رو به روم. لب هام رو تر کردم و گفتم: چی شد؟
لبخندی زد و گفت: کسی خونه نبود.
با تعجب گفتم: چی؟؟؟
ـ کسی نبود. هرچی در زدم کسی باز نکرد. شماره ی عمادم که در دسترس نبود.
ـ یعنی کجا رفته؟
شونه ای بالا انداخت و گفت: نمیدونم.
romangram.com | @romangram_com