#فانوس_پارت_508


خندیدم و چیزی نگفتم. به ساعت نگاه کرد و گفت: تا حالا کسی این موقعه رفته خواستگاری؟؟؟

ساعت 10 صبح بود. شونه ای بالا انداختم و گفتم: شاید.

یه بار دیگه به خودش توی آیینه نگاه کرد و گفت: خوب دیگه. من برم.

با کمی اضطراب گفتم: پندار؟

با لبخند شیرین همیشگیش گفت: جان پندار؟

ـ اگه... اگه حالش خوب نبود...

سریع دنبال حرفم رو گرفت و گفت: اگه حالش خوب نبود، اگه حوصله نداشت، اگه عصبی بود، اگه حتی حس کردم توی چشماش یه درد کوچیک اندازه ی درد یه نشگون هست چیزی بهش نمیگم. دیگه؟

ـ نگو من پیش توام.

ابرویی بالا انداخت و گفت: چرا؟

سرم رو پایین انداختم و با تته پته گفتم: خوب... خوب تا حالا... کسی... کسی خونه ی...


romangram.com | @romangram_com