#فانوس_پارت_507
دوباره صورتم بین قاب دستاش اسیر شد. با عجز نالید: من خوشبختی رو نمیخوام باران. من فقط تو رو میخوام میفهمی؟ مگه نگفتی آدم نمیتونه خیلی راحت از عشقش بگذره؟ پس چطور ازم انتظار داری راحت ازت بگذرم؟ چطور؟
سرم رو پایین انداختم. چه جوابی میتونستم بهش بدم؟ خدایا این چه سرنوشتی بود که برام رقم زده بودی؟ چرا داری این بازی رو باهام میکنی؟ چرا عاشق کس دیگه ایم میکنی و کس دیگه ای رو توی سرنوشتم قرار میدی؟ حالا خودم هیچی این پندار بیچاره چه گناهی داره که داری اینجوری باهاش بازی میکنی؟؟؟ با سر درگمی روی مبل نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم. ذهنم در حال انفجار بود. وضعیتم بدتر از برزخ بود. انقدر سخت و طاقت فرسا که داشتم کم می آوردم.
پندار کنارم نشست و گفت: من فردا میرم خونه ی عماد. بهش میگم که ازت خواستگاری کردم. بالاخره با این حرفایی که تو زدی تو یه جورایی دختر خونده ی اونی. اگه اجازه داد با هم ازدواج میکنیم. خوبه؟
سریع نگاهش کردم و گفتم: عماد حالش خوب نیست که تو میخوای این حرفا رو هم بهش بزنی.
لبخندی زد و گفت: مطمئنم بعد از شنیدن حرفای تو به خودش اومده. حالا اگه حالش خوبم نشده بود صبر میکنیم. چطوره؟
ـ آخه...
دستش رو روی گونه ام کشید و گفت: من میدونم که سردرگمی تو بخاطر عماده. حس میکنی احتمالش هست که عماد بعدها بیاد دنبالت و بخاطر همینم میخوام با این کار هر دومون رو نجات بدم. اگه عماد دوست داشته باشه بهم اجازه ی چنین کاری رو نمیده و خودش میاد دنبالت. اگرم حسی بهت نداشته باشه...
سرم رو پایین انداختم. پندار توی این وضعیت منطقی تر از من برخورد میکرد و مطمئنا کاری که میخواست بکنه بهترین راه بود که من رو از سردرگمی نجات بده. اگه دست خودم بود تا آخر عمرم منتظر عماد میموندم ولی پندار تنهایی من رو نمیخواست. پس به ناچار سر تکون دادم. من همه کار کرده بودم و حالا نوبت عماد بود که اگه منو میخواد برای بدست آوردنم حرکتی کنه.
پندار بالاخره بعد از دو ساعت از آیینه دل کند و رو به من گفت: خوب شدم؟
یه دست کت و شلوار مشکی روی بلوز آبی آسمونش پوشیده بود و یه کروات سورمه ای هم زده بود. موهاش رو برده بود بالا و خودش رو توی عطر غرق کرده بود. عطر شیرینی که خوش بو بود. لبخند تلخی زدم و گفتم: آره.
اومد سمتم و گفت: من با این لبخندای تلخ تو میتونم یه کار خونه ی شکلات تلخ بزنم.
romangram.com | @romangram_com