#فانوس_پارت_506


پوزخندی زدم و گفتم: فکر نکنم هیچ مردی حاضر باشه با زنی ازدواج کنه که ذهنش پیش کس دیگه ایه و یه روزی داشته تو تب کس دیگه ای میسوخته.

لبخندی زد و گفت: اگه پیدا بشه چی؟؟؟

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: منظورت چیه؟

از جاش بلند شد. میز جلوی مبل ها رو برداشت و کناری گذاشت. جلوم زانو زد و با یه دنیا صداقتی که از توی چشمای طلایی رنگش فوران میکرد گفت: قسم میخورم از وقتی دیدمت یه لحظه هم از توی فکرم بیرون نرفتی. من انقدر عاشقتم باران که به دوست داشتن ساده ی تو هم راضیم، راضیم که تو حسرت کس دیگه ای سوخته باشی ولی خاکسترت مال من باشه. حاضرم خودم به تنهایی تمام این خاکسرت رو عاشقانه بپرستم... با من ازدواج میکنی باران؟

جا خوردم. چند ثانیه ای طول کشید تا مغزم بتونه حرفی که پندار زد رو درک کنه. با چشمایی گرد شده نگاهش میکردم. باورم نمیشد که پندار از من خواستگاری کرده باشه. منی که چند ساعت پیش با زاری داشتم از گذشته ی تلخم براش تعریف میکردم و انتظار داشتم بعد از تموم شدن حرفم بهم ترحم کنه ولی در عوض کلی بخاطر مقاومتم تحسینم کرد. حالا این مردی چشم طلایی که رو به روم نشسته بود داشت ازم خواستگاری میکرد؟ از بارانی که هیچ کس و کاری نداشت؟ نمیتونستم باور کنم با وجود این که فهمیده بود چقدر عماد رو دوست دارم باز هم در خواستش رو بگه. اگه قبل از این بود که حرفام رو شنیده بود با خودم میگفتم فکر کرده من دلم آزاده و خیلی راحت میتونم اسیر عشق اون بکنم ولی حالا... حالا که بهش اعتراف کرده بودم که چقدر عماد رو دوست دارم، که وقتی میبینمش میخوام از خوشحالی صدبار بمیرم باز هم بهم در خواست ازدواج داد؟ اون هم با این همه صداقت؟ اونم با این صدای لرزون؟

خدایا من در برابر عشق جاری توی چشمای این پسر چی میتونم بگم؟ خدایا خودت خوب میدونی من بلد نیستم دل بشکنم پس چی کار کنم؟ خدایا چی کار کنم؟ یعنی دیگه قرار نیست عماد سهم من بشه که داری با گذاشت پندار تو مسیر زندگیم این درد رو کم میکنی؟ خدایا یعنی باید عماد رو برای همیشه دفن کنم؟ یعنی منم باید با این حقیقت مواجه میشدم و باورش میکردم هر چند که تلخ باشه؟

بغضم ترکید و به گریه افتاد. پندار مات و مبهوت نگاهم میکرد ولی نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشک هام بی اختیار روی گونه هام میریخت. یک دفعه پندار صورتم رو توی دستاش گرفت و نالید: باران... باران من... چرا گریه میکنی عزیزم؟ یعنی اینقدر از من بدت میاد که با این حرفم اینقدر ازم ناراحت شدی؟ آره؟

بینیم رو بالا کشیدم و بین هق هقم گفتم: نه... نه اینجوری... نیست... من... من فقط...

پندار با کلافگی از جاش بلند شد و گفت: گریه نکن. من طاقت دیدن گریه ات رو ندارم. تو رو خدا گریه نکن.

به زور جلوی خودم رو گرفتم و صورتم رو پاک کردم. از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم و با چشمای نم ناک گفتم: پندار... تو میتونی با بهترین دخترا ازدواج کنی. دختری که عاشقت باشه و تمام وجودش رو به پات بزاره. تو لیاقتش رو داری. خودت رو بدبخت نکن. من... من نمیتونم خوشبختت کنم.


romangram.com | @romangram_com