#فانوس_پارت_504
بی توجه به نگاه های خیره ی مردم توی خیابون میدودیم و اشک میریختم. نگاه دیگران چه اهمیتی داشت وقتی من همه چیزم رو از دست داده بودم؟ چه اهمیتی داشت دیگران منو دیوونه فرض کنن در حالی که خودم تیشه دستم گرفته بودم و داشتم ریشه عشقی یک ساله رو از بیخ میبریدم؟؟؟ داشتم بی توجه به همه میدویدم که صدای ممتد بوقی باعث شد سرجام بایستم و به اطراف نگاه کنم. پاجروی سفیدی کنار خیابون ایستاده بود و پندار هم پشت فرمون بود داشت با تعجب و بهت نگاهم میکرد. بینیم رو بالا کشیدم و خواستم بی توجه بهش به راهم ادامه بدم که یک دفعه پرید جلوم و با تعجب گفت: باران؟ حالت خوبه؟؟؟
با دیدن نگرانی که توی چشمای کهرباییش موج میزد گریم شدت گرفت. شاید بعد از عماد به تنها کسی که میتونستم اعتماد کنم پندار بود چون هیچ وقت قصد ضربه زدن بهم رو نداشت و موقعه ی بودن باهاش هیچ حس بدی بهم دست نمیداد. بدون این که بفهمم دارم چی کار میکنم خودم رو توی آغوشش انداختم و از ته دل زار زدم. احتیاج داشتم به این آغوش تا بتونم خودم رو خالی کنم. پندار هم بدون هیچ حرفی دستش رو دور کمرم حلقه کرد و اجازه داد اشک هام و بارون کتش رو خیس کنه.
باز هم توی خونه ی پندار بود و باز هم یکی از بلوزهاش تنم بود و باز هم یه لیوان چایی دستم بود و دستام رو گرم میکرد. ولی این بار یه فرق خیلی فاحشی داشت اونم این بود که تمام گذشتم رو از بچگی برای کسی گفته بودم و حالا احساس سبکی میکردم. پندار با چشماش و حرف های جادویش مجبورم کرده بود که هر چیزی که اذیتم میکنه رو براش بگم و چقدر بابت این موضوع ازش ممنون بودم. چون حس میکردم یه بار خیلی بزرگی رو از روی شونه ام برداشته و حالا راحت میتونم نفس بکشم.
با لبخندی به فنجون توی دستم اشاره کرد و گفت: نمیخوای بخوریش؟ داره یخ میکنه.
لبخندی بهش زدم و یکم از چاییش رو مزه کردم. خوش طمع و خوش بو بود. کمی فنجون رو جلوی صورتم نگه داشتم تا بخارش صورت خیسم رو نوازش کنه. پندار با لبخندی نگاهم میکرد. سرم رو بالا گرفتم و گفتم: چیه؟ آدم ندیدی؟
با همون لبخند گفت: آدم چرا، فرشته ندیدم.
با لبخند و شرم سرم رو پایین انداختم. پندار بعد از عماد اولین نفری بود که حتی با وجود اینکه گذشتم رو میدونست حس بدی راجع بهش نداشتم. نفسش رو محکم بیرون داد و گفت: تو این همه حرف زدی، حالا اجازه دارم منم حرف بزنم؟
با خنده گفتم: اجازه نمیخواد که. خوب حرفت رو بزن.
لبخندی زد و صاف رو به روم نشست. بلوزش رو مرتب کرد و گفت: من به عشقت نسبت به عماد احترام قائلم. اینم میدونم که کسی که عاشق میشه تا آخر عمرش عشق اولش رو فراموش نمیکنه. چون این عشق با گوشت و پوست و خون آدم آمیخته میشه. اینا رو میگم چون خودم هم عاشق شدم.
سرم رو کج کردم و گفتم: جدی؟ پس خوش به حال دختری که عاشقش شدی.
romangram.com | @romangram_com