#فانوس_پارت_503
با تعجب نگاهم کرد و سرش رو تکون داد. نفس عمیقی کشیدم و بازدمم رو سنگین بیرون دادم و راه افتادم سمت پله ها. برای مواجهه با عماد باید قوی میبودم. پس تمام عجز و زجر نگاهم رو پنهون کردم و با شیشه ای ترین حالت ممکن به اطراف نگاه کردم. رد پاهامون روی زمین خاک گرفته ی طبقه ی چهارم به خوبی مشخص بود. رفتم سمت اتاق غزل و نفس عمیق دیگه ای کشیدم. چشمام رو بستم و توی دلم نالیدم: خدایا... خودت توانش رو بهم بده... و دستگیره رو پایین کشیدم.
عماد گوشه ی تخت غزل چمباته زده بود و یکی از عکس های غزل رو در آغوش گرفته بود و به سینش فشار میداد. سرش روی زانوهاش بود و یه قطره اشک روی مژه هاش بود. با دیدن اشک روی صورتش باز هم دلم لرزید. خواستم بزنم زیر گریه که با تمام زورم خودم رو نگه داشتم. نگاه بی حس و شیشه ای عماد روی من ثابت شد. لبخند فِیکی روی لب هام چسبوندم و رفتم سمتش. بدون هیچ حرفی فقط نگاهم میکرد. درست رو به روش نشستم روی تخت و با صدایی که خودم هم از جدیتش تعجب کرده بودم گفتم: میدونی؟ من اگه جای غزل بودم و به این سن میرسیدم اصلا روت حساب نمیکردم.
با شنیدن اسم غزل لرز خفیفی به بدنش افتاد ولی چیزی نگفت و با همون نگاه شیشه ای نگاهم کرد. نفسم رو بیرون دادم و ادامه دادم: میخوای بدونی چرا؟ چون خیلی ضعیفی. تو... تو اصلا مرد نیستی عماد. یه موجود ضعیف النفسی که بعد از دوسال نمیخوای دست از بچه بازی هات برداری.
چشماش کم کم رنگ خشم به خودش میگرفت و من هم همین رو میخواستم. کمی تکون خورد و سرش رو از روی پاهاش برداشت. میدونستم که هنوز اونقدر عصبی نشده که بخواد چیزی بگه پس ادامه دادم: چیه؟ سخته برات این که یه نفر بخواد اصل وجودت رو به رخت بکشه؟ آره؟ اما بدون آقای عماد معینی اگه اطرافیانت میترسن که حقیقت رو بهت بگن من ترسی ندارم، میدونی خیلی خوشحالم که جای غرل نیستم و فقط شبیه شم. چون اصلا دلم نمیخواست یه پدر ضعیف داشته باشم. من دلم یه پدر مرد میخواست. یه پدر که همه جوره بشه روش حساب کرد.
دستاش از حرص مشت شده بود و عکس غزل کنارش افتاده بود. از توی چشمای هفت رنگش شراره های آتیش بیرون میزد. پس ضربه ی آخر رو هم زدم: من، بارانی که خودت آوردی توی خونت حالا داره بهت میگه عماد، تو انقدر ضعیفی که ترجیح میدم دیگه کنارت نمونم. چون تا قبل از این حس میکردم تو تنها مردی هستی که هیچ زلزله ای نمیتونه تکونش بده ولی حالا میفهمم که تمام کارات اداست. تمام کارات ظاهر سازیه. تو پوچی عماد. تو خالی هستی. تو از مواجه شدن با حقیقت میترسی بخاطر همینم داری همه چیز رو انکار میکنی. انکار میکنی که غزلت مرده. حاضر نیستی باهاش رو به رو بشی و بپذیریش...
با صدای نعره اش دیگه نتونستم ادامه بدم. از شدت دادش بدنم میلرزید. از جاش پرید و در حالی که چیزی تا منفجر شدن فاصله نداشت نعره کشید: خفه شو. خفه شو لعنتی...
میدونستم که اینجا نباید کم می آوردم. اگه کم می آوردم حرفام هیچ نتیجه ای نداشت. پس بغضم رو فرو دادم و سینه سپر کردم و مثل خودش با صدای بلند گفتم: چیه؟ بهت برخورد؟ برخورد که یه نفر واقعیت رو بکوبه تو سرت؟ آره؟ ولی واقعیت همینه. همینی که داری ازش فرار میکنی...
خیز گرفت سمتم و شونه هام رو توی مشتش گرفت. از شدت فشاری که بهم وارد میکرد نزدیک بود جیغ بزنم ولی نه چهره توی هم کشیدم و نه نگاه خیره و عصبیم رو از چشماش گرفتم. به جاش پوزخندی زدم و گفتم: چیه؟ فکر میکنی اگه منو بکشی و خفم کنی که دیگه صدام رو نشنوی دیگه واقعیتی هم وجود نداره؟ نخیر! چه من باشم و چه نباشم این حقیقت وجود داره. پس مرد باش. مرد باش و قبولش کن عماد. تا کی میخوای فرار کنی؟ تا کی میخوای ضعف نشون بدی؟؟؟
شعله ی توی چشماش کم کم خاموش میشد و فشار دستاش روی شونه هام هم کم میشد. انگار چیزی داشت توی وجودش میشکست. چیزی که خیلی وقت بود داشت از شکستنش جلو گیری میکرد. شونه هام رو ول کرد و با بهت یک قدم به سمت عقب برداشت. نگاهش پر از غم و درد شد. زانوهاش خم شد و با زانو روی زمین افتاد ولی نمیتونست چشم ازم برداره. نگاهش پر از ناباوری بود. انتظار نداشت یه روز کسی که بهش پناه آورده بوده اینا رو بهش یاد آوری کنه. با اولین قطره اشکی که از چشماش چکید موندن بیشتر رو جایز ندونستم. بغض خودم هم داشت خفم میکرد و نمیتونستم بیشتر از اون بمونم. ایمان پشت در ایستاد بود و با دیدن من عقب گرد کرد. با صدای لرزونم بهش گفتم: من هر کاری که میتونستم رو براش کردم. بیشتر از این از دستم برنمیاد.
لبخندی زد و گفت: همینم عالی بود. راستش من جرعت نداشتم این حرفا رو بهش بزنم. امیدوارم که به خودش بیاد.
واسه بار آخر نگاهی به قامت خم شدش که روی زمین نشسته بود انداختم و قبل از اینکه هق هقم رها بشه از پله ها پایین دویدم. به اشک هام اجازه رهایی دادم و خودم رو به دست نوازش هاشون سپردم. بدون هیچ حرف دیگه ای از خونه بیرون زدم و توی حیاط دویدم. بارون روی سر و صورتم میخورد و بخاطر دویدنم باد به صورت خیسم سیلی میزد. در حیاط رو باز کردم و دویدم توی خیابون. برام مهم نبود که کجا برم فقط میخواستم از اون خونه دور باشم. فقط دلم میخواست برم یه جایی که بتونم یه دل سیر به حال خودم و عشقی که داشت تمام وجودم رو میسوزوند ولی نباید بهش اهمیت میدادم گریه کنم. دلم یه مامن میخواست. یه آغوش گرم که بدون هیچ حرفی پذیرای تمام اشک هام باشه.
romangram.com | @romangram_com