#فانوس_پارت_500


ـ به خواست نفس عماد سفارش یه قایق رو داد. یه قایق چوبی بدون موتور. نفس عاشق این چیزای آنتیک و خاص بود. اون روز رو خوب یادمه. عماد برای یه مسافرت کاری رفته بود دبی که از نجاری بهم زنگ زدند و گفتند که قایق حاضر شده. عماد بهم سپرده بود که وقتی آماده شد برم و تحویلش بگیرم. خلاصه که رفتم و قایق رو بردم خلیج. قایق خوشگلی بود. طرح چوب و کوچیک. درست همون چیزی بود که نفس میخواست. داشتم از خلیج برمیگشتم که نفس بهم زنگ زد. گفت داره با غزل میره خلیج. منم بهش نگفتم که قایق رو تحویل گرفتم. گفتم بزار سوپرایز بشن. تازه رسیده بودم به شهر که دلشوره به جونم افتاد. حس میکردم اتفاقی میخواد بیفته. خواستم برگردم برم خلیج که برادرم زنگ زد و گفت حال مامانم بد شده. مامانم رو نمیتونستم تنها بزارم و دلشورم هم گذاشتم پای همین قضیه پس رفتم دنبالش. شبش عماد برگشت. ساعت نزدیکای 11 بود که زنگ زد رو گوشیم. خبر از نفس میگرفت. خیلی تعجب کردم. گفتم مگه خونه نیست. گفت نه. بهش گفتم که قرار بود بعد از ظهر با غزل بره خلیج. گفت داره میره اونجا و منم که دلشوره به جونم افتاده بود راه افتادم. وقتی رسیدم اونجا دیدم داره عین دیوونه ها دور خودش میچرخه. ماشین نفس کنار ماشین عماد بود و وسایل نفس و غزل یه گوشه زیر درخت ها بود ولی خبری از خودشون و قایق نبود. عماد فقط نعره میزد و نفس رو صدا میزد. فکر میکرد که یه جایی تو جنگلن. همونجوری که با هم جنگلا رو می گشتیم زنگ زدم به امداد و آتش نشانی. وقتی خسته شدیم و برگشتیم پیش ماشین ها نگاهم افتاد به دریا. طوفانی بود. یه جایی اون دور دورها یه سایه به چشم میخورد. با خودم گفتم شاید با قایق رفتن توی دریا و نتونستند برگردند. سریع به امداد دریایی خبر دادیم و اومدند. چون حال عماد خوب نبود و میدونستم که اگه بریم تو دریا و پیداشون نکنیم خودشو پرت میکنه تو دریا نزاشتم بیاد و خودم با گروه رفتم. یه جایی وسط دریا درست یه صخره سر از آب بیرون آورده بود. قایق واژگون شده هم بین دوتا صخره گیر کرده بود بود ولی خبری از غزل یا نفس نبود. با دیدن اون صحنه قلبم ایستاد. نزدیک به دو کیلومتر اطراف اون محوطه رو گشتیم ولی خبری ازشون نشد. نزدیک ساحل که شدیم صدای نعره های عماد میاومد. پیاده که شدم دیدم موجا لباس غزل رو با خودشون آوردند. عماد لباس رو توی مشتش گرفته بود و نعره میزد. انقدر داد کشید که حنجره اش زخم شد. بعدم که دیگه صداش در نمی اومد دوید سمت جنگل و سرش رو کوبید تو درختا. اگه ما اونجا نبودیم حتما خودشو تلف میکرد. با هزار بدبختی بردیمش بیمارستان و به زور مسکن خوابوندیمش. فرداش هم از صبح تا غروب با گروه رفتم ولی هیچ اثری ازشون پیدا نشد. فقط و فقط اون قایق شکسته بود و لباسی که همچنان توی مشت عماد بود. بعد از یک هفته ای که هیچ خبری ازشون نشد امداد دیگه کمکی بهمون نکرد و اسمشون رفت تو لیست مفقودین. حال و روز عماد توی اون روزا دیدنی بود. یا یه گوشه کز میکرد و ساعت ها به یه نقطه خیره میشد یا بلند میشد و همونجوری که داد میکشید همه جا رو بهم میریخت. بیشترم میرفت خلیج. انگار هنوز باور داشت که نفس و غزل یه روزی برمیگردند. بعد از یک ماه که دیگه کم کم باورش شد اونا هیچ وقت برنمیگردند شد یه مرده. باید بعد از دو روز غذا نخوردن که ضعف میکرد و می افتاد زمین به زور دو تا لقمه توی دهنش میزاشتیم. خواب به چشماش نمی اومد و در طول روز فقط خودش رو تو اتاق غزل یا نفس حبس میکرد و با دیدن عکساشون گریه میکرد. خیلی براش سخت بود. تا اینکه داستان اون مهمونی پیش اومد و اتفاقاتی که خودت میدونی. وقتی از اون مهمونی برگشت دیگه پاشو تو اتاق نفس نزاشت. انگار ازش خجالت میکشید. عماد باور نداشت که اونا مردن و فکر میکرد گم شدن بخاطر همینم حس میکرد که به نفس خیانت کرده. حالش بعد از اون مهمونی بدتر شد. بعد از بار سوم که این اتفاق توی خونش افتاد دیگه پاشو توی طبقه ی چهارم نزاشت. عماد یهو تغییر کرد. انگار همه چیز رو فراموش کرده بود. رابطش رو با تمام آدم هایی که به گذشته وصلش میکردن قطع کرد. حتی با خود من هم تا 5 ماه رابطه نداشت. منم حس میکردم که به تنهایی احتیاج داره بخاطر همینم زیاد سراغش رو نمیگرفتم. ولی وقتی خبر کثافت کاریاش به گوشم رسید رفتم و یه دعوای درست و حسابی باهاش راه انداختم. انگار بعد از اون دعوا به خودش اومد و دیگه دختر نیاورد خونه ولی خودش همیشه تو مهمونی ها پلاس بود. همیشه یا مست بود و یا تو دود سیگارش گم شده بود. تا این که تو اومدی...

ـ خوب یادمه صبحی که از فانوس برگشت رو. عجیب توی هم بود. هر چی هم به پرو پاش پیچیدم جوابی نگرفتم. تا اینکه بعد از 10 روز، یه روز که خواستم بیام خونش گفت نیام. خیلی تعجب کردم گفتم چرا؟ گفت چون یکی تو خونست. فکر کردم دوباره داره کاراش رو شروع میکنه و خواستم دوباره سر فحش رو بکشم سرش که داستان تو رو برام تعریف کرد. من از همون اولش میدونستم که چرا تو رو آورده تو خونش. ولی علت این که اینقدر راحت به یه دختر پناه داده رو نمیفهمیدم. تا این که دیدمت. اون روز اومده بودم دم در خونه و کارش داشتم که تو رو دیدم. با هم از خونه اومدید بیرون و رفتید بازار. وقتی دیدمت شوکه شدم. واقعا یه لحظه حس کردم غزله. اگه سنت بالا نبود تو رو با اون تشخیص نمی دادم. حالت چشمات خیلی شبیه اون بود. اونجا فهمیدم که چرا داره کمکت میکنه. بعد از اومدن تو کم کم از تمام کاراش دست کشید. حس میکردم داره با وجود تو برمیگرده به گذشته. فکر کردم دوباره میشه همون عماد قدیمی ولی نشد. عماد فقط دست از کثیف کاری هاش برداشت ولی هنوزم تو هم و گرفته بود. هنوزم بار سنگین غم رو روی شونه هاش میشد حس کرد. هنوزم گوشه گیر و عصبی بود. عماد تغییری نکرده بود فقط اصل خودش رو به یاد آورده بود و بخاطر همین اصالت دست از کاراش برداشت. چند ماه که گذشت از تغییرش نا امید شدم. فکر می کردم با وجود تو تغییر میکنه ولی نکرد. تا اینکه بهم خبر داد که برای آموزش تو برم خونش. این رو که شنیدم حسابی جا خوردم. عماد خیلی وقت بود که دیگه برای کسی کاری نمیکرد و همین توجهش به تو یه نشونه ی خوب بود. وقتی تو رو دیدم، سر به زیر و ساکت بودنت رو دیدم فهمیدم که توام خیلی تنهایی. توام گذشته ی پر از دردی داشتی و نمیتونستی به همین راحتی به کسی اعتماد کنی. تا این که اون مهمونی برگزار شد. من با هر حساسیت عماد خوشحال تر از قبل میشدم و وقتی شنیدیم میخواد مهمونی بگیره داشتم رو ابرا پرواز میکردم. وقتی شب جشن دیدم که چه جوری به نگار نگاه میکنی حس کردم که به عماد علاقه داری. با خودم فکر کردم شاید این علاقه یه نقطه ی شروع باشه واسه عماد. پس بهت اون حرفا رو زدم. سعی کردم تحریکت کنم که خودت رو بیشتر به عماد نزدیک کنی. بی خبر از اینکه عماد هیچ وقت نمیتونه به تو به جز چشم پدرای نگاه کنه. غرق شدن هر روزه ی تو توی این عشق رو میدیم و چیزی نمیگفتم. فکر میکردم اینجوری همه چیز درست میشه ولی نشد... همه چیز بهم ریخت و هیچ چیز درست نشد...





اشک هام تمام شالم رو خیس کرده بود. با دستای لرزونم صورتم رو پاک کردم و نالیدم: الان... الان من باید چی کار کنم؟

نگاهی بهم انداخت و نفسش رو محکم بیرون داد. با دو دست موهاش رو عقب کشید و تو همون حالت گفت: تو می تونی بهش کمک کنی ولی باید بودن با عماد رو فراموش کنی. باران حالا که اینا رو شنیدی میتونی درک کنی که عماد به جز نفس نمیتونه کس دیگه ای رو توی زندگیش راه بده، اگه بخوای باز هم با همون احساسات قدیم پیشش باشی دوتاتون زجر میکشید. میتوین برای کمک بهش از عشقت دست بکشی؟؟؟

بهت زده و متعجب نگاهش میکردم. حرفاش دقیقا همون فکری بود که از دیشب داشت بیچارم میکرد. فکر نبودن عماد. فکری که مدام انکارش میکردم. با خودم میگفتم عماد بالاخره با این موضوع کنار میاد و میاد دنبالم. به خودم دروغ میگفتم. خودم خوب میدوسنتم که عماد با وجود نفس و غزل گم شده دیگه کسی رو توی قلبش راه نمیده. حالا ایمان داشت همون حقیقتی که من سعی بر انکارش داشتم رو بهم یاد آوری میکرد. حتی فکر این موضوع برام سنگین بود. سرم رو با عجز تکون دادم و اشک ریختم. جوابی برای گفتن نداشتم. دلم برای بودن با عماد پر میزد ولی حال الانش هم نمیتونستم تحمل کنم. یاد صورت خیسش قلبم رو چنگ میزد.

ایمان با صدای آرومی گفت: بهتره تا زمانی که نتونستی فراموش کنی نری به دیدنش. هر چند که شاید حرفای تویی که این همه مدت هم خونش بودی خیلی بیشتر از من روش تاثیر داشته باشه ولی نمیخوام اذیت بشی. برو یه هتل یه اتاق بگیر و چند وقت اونجا بمون. شاید حالش بهتر شد.

سرم رو بلند کردم. دیگه اشک نمیریختم. باید تصمیم میگرفتم. باید یه چیزی رو به خودم ثابت میکردم. اینکه انقدر عاشق عماد هستم که بخاطرش پا روی همین دوست داشتن بزارم. خیلی جدی اشک هام رو پاک کردم و صاف نشستم. دستام رو توی هم قفل کردم و گفتم: بعد از ظهر برمیگردم خونه.

با تعجب نگاهم کرد و گفت: مطمئنی؟؟؟


romangram.com | @romangram_com