#فانوس_پارت_499

لبخندی زد و چیزی نگفت. ازش خداحافظی کردم و ازخونه بیرون اومدم. سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت کافی شاپی که ایمان گفته بود.

سرم روی میز بود و ذهنم درگیر هزار تا فکر مختلف. با حس اینکه کسی روی صندلی رو به رویی نشسته سرم رو بالا آوردم. نگاهم توی نگاه ایمان افتاد. صورتش در هم بود و از چشمای سرخش میشد فهمید که دیشب رو نخوابیده. لبخند تلخی زدم و گفتم: سلام.

ـ سلام.

گارسونی به سمتمون اومد و سفارش خواست. ایمان با کلافگی گفت که دو تا قهوه بیاره. بعد از رفتن گارسون سکوت برقرار شد. انگار هیچ کدوممون جرعت اینکه این سکوت رو بشکنیم رو نداشتیم. بالاخره بعد از 5 دقیقه سکوت لب های خشکم رو خیس کردم و آروم پرسیدم: حالش خوبه؟

پوزخندی زد و گفت: خوب؟؟؟ عالیه!

با بغض گفتم: بلایی که سر خودش نیاورد؟

کلافه و عصبی سری تکون داد و گفت: نه.

بعد خیلی ناگهانی سرش رو بالا گرفت و گفت: چی شد که راضی شد دوباره پاشو بزاره تو اون طبقه؟

همونجوری که بخاطر بغضم صدام میلرزید گفتم: ایمان... مگه تو نگفتی بگردم دنبال جواب سوالام؟... مگه نگفتی وقتی من به جوابم برسم عمادم برمیگرده به گذشته اش؟... به اون تیکه از وجودش که چالش کرده تو قدیم؟... مگه نگفتی که عماد اگه برگرده به گذشته حالش خوب میشه؟... وقتی اون شب منو برد تو خلیج... فکر کردم گذشته ای که همتون ازش دم میزنید همون هاییه که برام میگه... بخدا من نمیدونستم... نمیدونستم که اینقدر زجر کشیده... نمیدونستم که اینقدر بار روی شونه هاشه... وگرنه احمق نبودم که بخوام حساسش کنم... روانی نبودم که بخوام اشکش رو در بیارم... وای ایمان... هنوز وقتی حال دیشبش رو یادم میاد میریزم بهم... ایمان من نمیدونستم... نمیدونستم که عماد منو بخاطر دخترش آورده تو خونش... نمیدونستم که براش یاد آورد گذشتشم... نمیدونستم که نباید روی اعصابش راه برم... من... من فکر میکردم عماد دوسم داره... فکر میکردم محبتاش به منه... ایمان... وقتی دیروز حرفاشو شنیدم... وقتی فهمیدم هر کاری که میکرده نه بخاطر من که به یاد دخترش انجام میداده... وای ایمان... خورد شدم... له شدم... میفهمی؟... ایمان من عمادو دوست داشتم... همیشه به من میگفت خواهر ولی من هیچ وقت اونو برادر خودم ندیدم... ایمان تو میدونستی... تو باید جلوی منو میگرفتی... باید بهم میگفتی دل خوش نکنم... چرا بهم نگفتی؟... چرا گذاشتی کار به اینجا بکشه؟... چرا ایمان؟

زار میزدم و میگفتم... اشکهام از روی صورتم قل میخورد و توی فنجون قهوه ام میریخت. ایمانم با چشمای غمگینش به من نگاه میکرد و هر از گاهی سرش رو تکون میداد. هق هقم بیشتر از این اجازه ی حرف زدن رو بهم نداد. سرم رو پایین انداختم و بغضم رو رها کردم. ایمانم هیچی نگفت و گذاشت خودم رو خالی کنم. وقتی آروم گرفتم شروع کرد به حرف زدن:...

ـ عماد رو از 10 سال پیش میشناختم. از وقتی که دانشجو بودیم. اون عمران میخوند و من معماری. رشته هامون چندان ربطی بهم نداشت ولی با هم رفیق شدیم. عماد تو یه خانواده ی کاملا مرفح زندگی میکرد. هیچی کم نداشت. سرزنده و شوخ بود. کسی که کنارش بود بعد از دو ساعت ازخنده ولو میشد رو زمین. همه ی دخترای دانشگاهمون عاشقش بودند. اون موقعه ها هیکلش کمتر از کامیار نبود. هم خوش استلاید بود و هم خوش پوش. همیشه تو کف لباس هایی که میپوشید بودم. همشون برند دار و اکثرا هم اون ور آبی. خلاصه که همه چی تموم بود. دوستی ما سر یه کنسرت شروع شد. یه کنسرت دانشجویی. اون موقعه ها من فقط گیتار میزدم. وقتی به گروهمون خبر دادند که یکی از بچه ها بلده پیانو بزنه کلی ذوق کردیم. چون در به در دنبال همچین آدمی بودیم و پیدا نکردیم. وقتی عماد رو دیدم باورم نمیشد با این همه غروری که داشت بلد باشه ساز بزنه. یعنی اصن تیپش به این حرفا نمیخورد که احساسی باشه. ولی وقتی نشست پشت ساز و شروع کرد هممون جادوی صدای سازش شدیم. به قدری قشنگ میزد که دل و دینت رو با هم میبرد. پیانو رو عماد بهم یاد داد. بعد از اون داستان رابطمون ادامه پیدا کرد تا شدیم رفیق فابه هم. هر وقت برنامه ای بود با هم بودیم. عماد دو سالی از من بزرگتر بود و سر همین زودتر از من دانشگاهش رو تموم کرد و سریع هم توی شرکتی که باباش براش دست و پا کرده بود مشغول شد. با این حال رابطمون قطع نشد. درست 7 سال پیش با چند تا از بچه ها یه اکیپ شدیم و رفتیم ترکیه. یه دختری هم توی گروهمون بود که خواهر نامزد یکی از رفقای منو عماد بود. اسم دختره نفس بود. از اون دخترایی بود که بدجور پاچه ی پسرا رو میگرفت. عماد خیلی سر به سرش میزاشت. یا این اونو میکوبید و یا اون اینو. خلاصه کل سفرو با هم کل کل داشتند. روز آخر سفر که قرار بود برگردیم دیدم عماد خیلی تو لکه. ازش پرسیدم چشه ولی جواب درست و حسابی نداد. وقتی برگشتیم ایران حالش خوب نشد که هیچ بدترم شد. یه روز خیلی از دستش کفری شدم و گفتم یا میگی چی شده یا دور منو خط بکش. تو چشماش چیزی بود که درک نمیکردم. بالاخره بعد از دو ماه لب باز کرد و گفت که از نفس خوشش اومده. مامانشم که فقط منتظر یه اشاره از طرف عماد بود که بره و براش زن بگیره. بهم گفت خودم روم نمیشه برم به مامان بگم. تو 28 سالگی خجالتی شده بود. خلاصه که من به مامانش گفتم و رفتن خواستگاری نفس. انگار که گلوی نفسم پیش عماد گیر کرده باشه خیلی زود قبول کرد و با هم ازدواج کردند. درست شب عروسیشون بود که بخاطر خوشحالی زیاد بابای عماد سکته کرد و زمین گیر شد. البته نزاشتن عماد و نفس بفهمن و راهی خونشون کردند ولی دو هفته بعدش که از ماه عسل برگشتند، وقتی فهمید خیلی عصبی شد که چرا زود تر بهش خبر ندادن. باباش رو برد خارج از کشور و کلی دوا درمون کرد ولی انگار عمرش به دنیا نبود و یه سال بعد از عروسیشون فوت کرد. حال کل خانوادشون بهم ریخته بود تا اینکه خبر سرطان مامانش اوضاع رو بدتر کرد. عماد یه پاش خارج بود و یه پاش ایران. راضی نشده بود مامانش رو همین جا بستری کنن. نفسم هیچ وقت اعتراضی نمیکرد چون واقعا مامان عمادو مثل مامان خودش دوست داشت. تا این که خبر حامله شدن نفس یکم از دردشون رو کم کرد. ماه های اول بارداریش بود که مامان عمادم رفت. عماد به معنی واقعی کلمه شکست ولی بخاطر نفس و بچه ی تو راهش دم نمیزد و سعی میکرد قوی باشه. حال خرابش رو فقط من میدیدم. زار زدنش رو بالای قبر پدر و مادرش فقط من دیده بودم. عماد وابسته نبود ولی مرگ مادرش حسابی داغونش کرده بود که غزل دنیا اومد. با دنیا اومدن غزل کم کم عماد برگشت به حالت عادی. انقدر خوشحال شد که باز هم برق نگاهش برگشته بود. دیگه وقتی خیره اش میشدی غم عالم نمینشست تو دلت. غزل بزرگ میشد و عمادم باهاش جون میگرفت. غزل عاشق دریا بود. تقریبا هر روز نفس یا عماد میبردنش تو همون خلیج و کلی باهاش بازی میکردند. تازه سه سالش شده بود طفلک.

romangram.com | @romangram_com