#فانوس_پارت_498


سرم رو کج کردم و با لبخندی تلخ گفتم: فقط دعا کن همه چیز ختم به خیر بشه... وگرنه... وگرنه معلوم نیست چه بلای سرم بیاد.

ـ داری نگرانم میکنی باران. مطمئنی کمکی از دست من برنمیاد؟

پوزخندی زدم و گفتم: از دست هیچ کس کمکی برنمیاد... هیچ کس...

دستی روی صورتش کشید و گفت: اگه دعا کردن تنها راه کمک به تو باشه، حتما این کارو میکنم.

لبخندی زدم وگفتم: مرسی از اینکه اجازه دادی اینجا بمونم.

ـ دیگه از این حرفا نزن. این خونه مطعلق به خودته. هر وقت دوست داشتی میتونی بیای اینجا.

سری تکون دادم و از جام بلند شدم. کیفم رو برداشتم و گفتم: من باید برم.

از جاش بلند شد و گفت: امروز نمیای آموزشگاه؟

ـ فکر نکنم. شاید چند وقتی نتونم بیام.

سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. رفتم سمت در و همونجوری بهش گفتم: بازم ممنونم. لطف بزرگی در حقم کردی.


romangram.com | @romangram_com