#فانوس_پارت_501
سری تکون دادم و گفتم: میدونم چی بهش بگم که به خودش بیاد. عماد الان به یه تلنگر احتیاج داره. شاید قبل از این، این حرفا رو بهش میزدم تاثیری نداشت ولی الان که برگشته به اون حال و هوا این تلنگر باعث میشه به خودش بیاد. میام و حرفم رو بهش میزنم و بعدم میرم. اینجوری بهتره ایمان.
سری تکون داد و گفت: هر جور که فکر میکنی درسته عمل کن. من که از دیشب دهنم کف کرده بس که باهاش حرف زدم.
ـ الان برو خونه. نباید تنهاش بزاریم.
سری تکون داد و گفت: پس کی منتظرت باشم؟
ـ ساعت 5.
سری تکون داد و رفت سمت صندوق داری. من هم بدون هیچ حرفی کیفم رو برداشتم و از کافه بیرون زدم. هوا سوز داشت و ابرها هم طبق معمول نور خورشید رو بهمون حروم کرده بودند. نشستم پشت رول و راه افتادم.
کُله برگه خیس شده بود. بینیم رو بالا کشیدم و یک بار دیگه از اول شروع کردم به خوندن:
سلام.
خیلی دلم میخواست پدر صدات بزنم ولی چون دلم نمیخواد حالت گرفته بشه مثل همیشه بهت میگم عماد.
عماد عزیزم، نمیدونم این نامه رو کی میخونی، فقط میدونم روزی این رو میخونی که حالت خوب شده و شدی همون عماد همیشگی. عمادی که همه میگن شوخ بوده و میخندیده. عمادی که پر از شور زندگی بوده. میدونم این رو زمانی میخونی که من دیگه نیستم. روزی که از تو برای من یه کوله بار خاطره مونده و از من برای تو یه جای خالی. میدونم که برات بودن یا نبودنم اهمیت نداره. تو عزیز تر از من رو هم از دست دادی و حالا رفتن من غم بزرگی نیست که نتونی تحملش کنی.
عماد عزیزم، از روزی که پام رو توی خونت گذاشتم تمام ترس ها و نگرانی هام با دیدن چشمای هفت رنگت از بین میرفت. چشمایی که هنوزم نفهمیدم دقیقا چه رنگی داره. بعد از این یک سال و خورده ای که با چشمای تو آروم گرفتم و سعی کردم به ترس هام غلبه کنم حالا دنیای بیرون از اون خونه برام یکم غیر قابل تحمله ولی میدونم که آرزوی تو این بود که من یه روز بتونم روی پاهای خودم وایستم و خوشحالم که میتونم این خبر رو بهت بدم که انقدر شجاعت بهم دادی که بدون تو پام رو از اون خونه بزارم بیرون.
romangram.com | @romangram_com