#فانوس_پارت_496
ـ لطف کردی.
ـ کاری نکردم. گفتم اگه بمونه اونجا احتمال این که یکی بدزدتش زیاده. همون شب رفتم آوردمش. البته با اجازت سوئیچش رو از توی کیفت در آرودم.
سری تکون دادم و گفتم: مهم نیست.
به سفره اشاره کرد وگفت: بفرمایید.
لبخندی زدم و گفتم: ممنون ولی میل ندارم. باید برم.
اخمی کرد و گفت: کجا؟
خودم هم نمیدونستم که باید کجا برم. فقط این رو میدونستم که نمیتونم برم خونه ی عماد. هنوز جرعت مواجه شدن باهاش رو نداشتم. سر درگم و کلافه سری تکون دادم و گفتم: نمیدونم... هنوز نمیدونم.
اومد سمتم. از اون طرف اپن دستم رو گرفت و گفت: بیا صبحانه بخور بعد راجع بهش حرف میزنیم.
نگاهم رو انداختم توی چشماش. چشمای کهربایش صداقت رو فریاد میکرد. لبخندی بی جونی تحویلش دادم و رفتم سمت آشپزخونه.
میز رو جمع کرده بود و داشت می اومد سمتم که گوشیم توی کیف زنگ خورد. خم شدم و گوشی رو برداشتم. ایمان بود. با استرس دکمه رو کشیدم و گوشی رو دم گوشم گذاشتم: الو، ایمان؟
romangram.com | @romangram_com