#فانوس_پارت_495

همونطور که میرفت سمت آشپزخونه گفت: علیک سلام. زود بیدار شدی...

ـ زود نیست. من همیشه همین ساعت بیدارم.

ـ جدی؟ پس سحر خیزی.

بعد سرش رو از آشپزخونه بیرون آورد و گفت: راستی نون سنتی دوست داری یا برم تست بگیرم برات؟

سری تکون دادم و گفتم: همین خوبه.

از جام بلند شدم و رفتم پشت اپن. داشت بساط صبحانه رو آماده میکرد. گفتم: خیلی زحمتت دادم. ببخشید.

اخمی کرد و گفت: نداشتیما!

ـ اگه لطف کنی و منو برسونی همونجایی که ماشینم بود ممنونت میشم.

لبخندی زد وگفت: ماشینت پایین جلوی دره.

با تعجب گفتم: اون که بنزین تموم کرده بود؟؟؟

ـ خوب بنزین زدم. چیز خیلی عجیبی نیست.

romangram.com | @romangram_com