#فانوس_پارت_494
پلک زدم و دو قطره اشک از چشمام پایین ریخت. سریع با هر دو شصتش اشکام رو گرفت. لب های لرزونم رو حرکت دادم و گفتم: تو میفهمی بی کسی یعنی چی؟؟؟
لبخند تلخی زد و گفت: آره. چون خودمم بی کسم. میبینی که، مادر و خواهرم ولم کردند و رفتن ینگه ی دنیا دارن عشق و حال میکنن. سالی یک بارم از پسرشون خبر نمیگیرن.
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم: درد بی کسی دارم پندار. درد بی هم زبونی. درد تنهایی. درد این رو دارم که امشب فهمیدم اطرافیانم اونی نبودند که من میدیدم. درد این رو دارم که تمام کس و کارم برام تو یه شب شد غریبه ترین آدم بهم.
ـ ولی ما خدا رو داریم باران. ما هیچ وقت تنها نیستیم. اون همیشه حواسش به بی کسیه ما هست. همیشه آدم هایی رو سر راه ما قرار میده که ما رو از تنهایی در بیاره. بهش اعتماد کن باران. مطمئن باش که صلاحت رو میخواد.
بغضم رو فرو دادم و سرم رو از بین دستاش بیرون کشیدم. کف دستام رو روی چشمام فشار دادم و گفتم: میشه بخوابم؟ خیلی خسته ام.
لبخندی زد و گفت: آره عزیزم. پاشو بریم تو اتاق راحت بگیر استراحت کن.
ـ نه. فقط اگه یه بالشت برام بیاری همین جا...
اخماش رو کشید توی هم و گفت: دیگه از این حرفا نشنوما. تو یه شب مهمون منی. من که نمیزارم مهمونم روی مبل بخوابه. پاشو دختر خوب. پاشو.
به اجبار بلند شدم و دنبالش راه افتادم برق یکی از اتاق ها رو روشن کرد و عقب ایستاد. نگاهی به اتاق انداختم. کف اتاق یه فرش مشکی سفید با طرحی مدرن انداخته شده بود. درست انتهای اتاق سمت چپ تخت یک نفره ای قرار داشت که رو تختی سورمه ای روش بود و درست رو به روی تخت یه میز قرار داشت که روش لپ تابی به چشم میخورد. سمت راست اتاق کنار کمدی چوبی چند ساز توی کاوراشون قرار داشت که از اندازشون فهمیدم که یکیش گیتاره و یکیش ویالون و یکی هم سه تار. با سر گیجه به سمت تخت رفتم و بعد از کنار زدن رو تختی روش دراز کشیدم. پندار برق رو خاموش کرد و گفت: خوب بخوابی. در رو بست و رفت.
با روشن شدن هوا چشم های من هم باز شد. سر جام نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. رو تختی رو مرتب کردم و از در رفتم بیرون ولی خبری از پندار نبود. توی اتاق رو به رویی هم سرک کشیدم ولی اتاق کار بود و کسی هم توش نبود. برگشتم توی پذیرایی و مانتوی خشک شدم رو از روی شوفاژ برداشتم و پوشیدم. شالم هم روی سرم انداختم. روی مبل نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم. هنوز از عماد خبری نداشتم. نمیدونستم که درچه وضعیه. باز هم با یادآوری صورت خیسش بغض به گلوم چنگ زد. عماد گریه کرده بود! یه جایی خونده بودم که وقتی دیگه کار از سیگار کشیدن میگذره یه مرد گریه میکنه. من با عماد چه کرده بودم که سیگار هم نتونسته بود آرومش کنه؟ تو همین فکرا بودم که در خونه باز شد. سرم رو بالا آوردم و نگاهم به پندار افتاد. نون بربری دستش بود و لبخندی هم به لب داشت. لبخند تلخی زدم و گفتم: سلام. صبح بخیر.
romangram.com | @romangram_com