#فانوس_پارت_493

بارون تمام لباس هام رو خیس کرده بود. وقتی از خونه بیرون اومده بودم حتی پالتوم رو هم برنداشته بودم و با اون یه مانتو حسابی میلرزیدم. با هر صدای رعدی که میاومد به خودم میپیچیدم و شدت گریم بیشتر میشد. همونجوری روی زمین سرد و خیس نشسته بودم و زار میزدم که چیز گرمی روی شونه ام افتاد. پندار پالتوی چرمش رو روی شونه ام انداخت و زیر بغلم رو گرفت. انقدر جیغ زده بودم که نای هیچ کاری رو نداشتم. من رو دنبال خودش کشوند سمت ماشینش و روی صندلی کمک راننده نشوند. سرم رو که مدام گیج میرفت به شیشه ی سرد تکیه دادم و چشمام رو بستم. هیچ کاری نمیتونستم برای نلرزیدن بدنم بکنم. پندار بعد از قفل کردن در ماشینم اومد و نشست توی ماشین. اول بخاری هاش رو روی من تنظیم کرد و بعد راه افتاد. گرمای ماشین کم کم توی تنم نفوذ میکرد و لرزم رو می انداخت. دیگه حتی نای گریه هم نداشتم. انگار انقدر زار زده بودم چشمه ی اشکم خشک شده بود. کم کم بخاطر گرمیه بخاری و کت پندار داشت خوابم میگرفت که ماشین ایستاد. به زور لای پلک های متورمم رو باز کردم و به اطراف نگاهی انداختم. توی یکی از محله های شهر بودیم. پندار پیاده شد و در سمت من رو باز کرد و کمک کرد که پیاده بشم. در ماشینش رو فقل کرد و همونجوری که زیر بازوی من رو گرفته بود رفت سمت یه خونه. بریده بریده گفتم: اینجا... کجاست؟

لبخند گرمی زد و گفت: خونم.

قدرت مخالفت نداشتم پس دنبالش رفتم.

خونه ی نقلی داشت. یه پذیرایی کوچیک که سمت راستش مبل های قهوه ای و تی ویش رو گذاشته بود و سمت چپش به آشپزخونه اش باز میشد. دو تا اتاق خواب هم توی راه رویی که حد فاصل پذیرایی و آشپزخونه اش بود وجود داشت. روی یکی از مبل ها نشسته بودم و بدن سردم رو توی بغلم گرفته بودم. مانتوی خیس و شالم رو روی شوفاژ انداخته بود و یکی از بلوزهای پندار تنم بود. بلوزش به تنم زار میزد ولی بهتر از هیچی بود. نگاهم رو به سمت آشپزخونه چرخوندم و دیدم با یه سینی داره بهم نزدیک میشه. کنارم نشست و فنجون چایی داغ رو به سمتم گرفت. با دست های سردم فنجون رو گرفتم و از گرماش که به پوستم منتقل میشد لذت بردم. پای راستش رو روی پای چپش انداخت و گفت: خوب. نمیخوای بگی چی شده؟

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: چیزی نشده.

یکم خودش رو کشید سمتم و گفت: نگام کن...

به زور سرم رو بالا گرفتم و به چشمای کهرباییش نگاه کردم. سرش رو کج کرد و گفت: دروغ گفتن کار خوبی نیستا.

بغضم رو فرو دادم و گفتم: راجع به کسیه که شاید دوست نداشته باشه چیزی از قضیه بدونی. پس نپرس.

لبخندی زد و گفت: چشم، راجع به اون شخص که نمیدونم کیه نمیپرسم. ولی میخوام بدونم حال خودت چرا بده.

ـ گفتم که، خوبم...

با دستاش صورتم رو قاب گرفت. حس میکردم رنگ طلایی چشماش مثل آب جریان داره. با لحن آرومی گفت: انقدر قابل نیستم که درد دل کوچیکت رو بشنوم؟

romangram.com | @romangram_com