#فانوس_پارت_492
ـ تو کجایی؟
داد کشیدم: قبرستون.
ـ چی شده باران؟ میگم تو کجایی؟
با بغض گفتم: نپرس. فقط برو پیشش. نباید تنها بمونه. و منتظر جوابش نشدم و گوشی رو قطع کردم.
اشک هام رو پاک کردم و سوئیچ رو چرخوندم ولی ماشین روشن نشد. کلافه و گیج به صفحه ی نمایشگر نگاه کردم. بنزین تموم کرده بودم. با کلافگی از ماشین پیاده شدم و به کاپوت جلو تکیه دادم. بارون با شدت میبارید و خیسم میکرد. درست مثل اون شبی که با عماد توی خلیج بودیم بارون و اشک هام با هم قاطی میشدند و تو یه هم آغوشی زیبا روی صورتم جریان پیدا میکردند. حالا میتونستم معنی خیلی از کارای عماد رو بفهمم. معنی تمام محبت هاش که بی قصد و قرض بود چون نه به من باران بلکه به دخترش غزل میکرد. دلیل تمام کم محلیاش که نه به غزل بلکه به من میکرد. حتی دلیل اینکه اون شب توی خلیج نگاهش بین دریا میچرخید رو هم میفهمیدم. چون حتما داشت به جایی نگاه میکرد که یه روزی زن و بچه اش رفته بودند و دیگه برنگشته بودند. دلیل غم توی چشماش رو فهمیده بودم. دلیل همه ی کاراش رو فهمیده بودم و همینا داشت دیوونم میکرد. همین که بخاطر خود خواهیم فقط میخواستم عماد رو داشته باشم. غافل از اینکه روح عماد جایی بین آب های دریا بود. از خودم بدم میاومد. بخاطر این که محبت های عماد رو گذاشته بودم پای علاقش و حتی سر سوزنی به این فکر نکرده بودم که شاید پشت این محبت ها چیز دیگه ای پنهان باشه. از خودم بیزار بودم که بخاطر افکار بچگانم کاری کرده بودم که عماد جلوی چشمام خورد بشه... آخ که وقتی یاد لرزش شونه ها و چشمای خیسش میافتم دلم میخواد کلم رو بکوبم به دیوار. سرم رو بالا گرفتم و زیر بارون با بغض و هق هق بین رعد و برق داد کشیدم: خــــــــــــــــدااااااا ااااااا!
حس میکردم حنجره ام داره پاره میشه. ولی مهم نبود. مگه من غرور عماد رو نشکسته بودم؟ پس حالا جزام مرگ بود. پاره شدن حنجره که چیزی نبود. خواستم دوباره داد بکشم که دستی سر شونه ام نشست.
برگشتم و با چشمای خیس به پندار نگاه کردم. کلافه و بهم ریخته بود. دستش رو پس زدم و داد زدم: برو. مگه نگفتم میخوام تنها باشم؟ چرا اومدی؟
با لحن آروم همیشگیش گفت: میخوای توی این بارون وایستی؟ اونم تو یه جاده ی خلوت؟ تنها؟ نمیگی کسی بیاد بلایی سرت بیاره؟
تمام حرص و بغضم رو سرش خالی کردم و جیغ زدم: خوب بیاره! چه اهمیتی داره؟ اصن دلم میخواد انقدر اینجا بمونم که از سرما یخ بزنم که گرگا بیان بدنم و تیکه تیکه کنن که دیگه استخونامم کسی پیدا نکنه. میخوام بمیرم میفهمی؟ میخوام تموم بشه این زندگی نکبتی. دیگه هیچیش رو نمیخوام. همش ارزونیه خودتون. من که از اولش خیری از این زندگی ندیدم پس باقیش هم برای خودتون. برو... برو میخوام تنها باشم... میخوام انقدر تنها بمونم که بپوسم توی تنهایی خودم...
با زانو روی گل های کنار آسفالت افتادم و صورتم رو توی دستام پنهون کردم و نالیدم: برو... تور خدا برو...
romangram.com | @romangram_com