#فانوس_پارت_490
خودم رو به سمتش کشیدم و از بین هق هقم نالیدم: عماد...
انگار که با شنیدن صدام دوباره نمک به زخمش پاشیده باشم مثل یه ببره وحشی از جا پرید. صورتش خیس خیس بود و بدنش میلرزید. غم و خشم توی چشماش بدنم رو به لرزه می انداخت. داد کشید: مگه همین رو نمیخواستی؟ مگه نمیخواستی که بفهمی چی تو گذشته ی من بوده؟ حالا که فهمیدی دیگه دردت چیه؟ چرا نمیزاری به درد خودم بمیرم؟
زار زدم: بخدا من...
صداش چهار ستون بدنم رو لرزوند. گلدون کنار دیوار رو توی دیوار رو به رویش کوبید و داد کشید: گمشو بیرون. گمشو نمیخوام ببینمت. نمیخوام ببینمت.
وحشت زده چند قدم عقب رفتم. چشمای عماد پر از خشم بود و هر چیز که دم دستش بود رو توی دیوار میکوبید. میدونستم که با دیدن من فقط داغ دلش تازه میشه پس همونجوری که زار میزدم از اتاق بیرون اومدم و اون رو با خاطرات دخترش تنها گذاشتم....
با صدای زنگ گوشیم ماشین روکنار کشیدم و سرم رو روی فرمونگذاشتم.نمیدونستمکجام.از خونه بیرونزده بودموفقط رفتهبودم.براممهم نبودکهکجامیرم فقطدلممیخواستازاونخونهدور باشم.گریهامهنوز بند نیومده بود و هنوز زار میزدم. صدای زنگ شادی که روی گوشیم گذاشته بودم حسابی کلافم کرده بود. گوشی رو برداشتم وبدون اینکه به صفحه اش نگاه کنم گذاشتم دم گوشم و نالیدم: بله؟
صدای پندار از اون سمت خط بلند شد: الو... باران...
ـ بگو میشنوم.
ـ حالت خوبه؟ چرا صدات میلرزه.
ـ اگه کاری ندرای قطع کن پندار. حالم اصلا خوب نیست.
romangram.com | @romangram_com