#فانوس_پارت_489

سرم رو تکون دادم و گفتم: آره.

راه افتاد سمت پله ها و من رو هم دنبال خودش میکشید. با زجه گفتم: چی کار میکنی؟

خیلی ناگهانی چرخید سمتم و گفت: مگه نمیخوای بدونی بارم چی هستی؟ پس دهنت رو ببیند و فقط تماشا کن.

و راه افتاد سمت پله های طبقه ی چهارم. همونجوری که هق هق میکردم دنبالش رفتم. بازوم توی دستش داشت میشکست ولی اعتراضی نکردم. عماد پاهای کشیدش رو توی طبقه ی چهارم گذاشت و از راهروی خاک گرفته گذشت. با حرص بازوم رو ول کرد و با کلیدی که توی جیبش بود در یکی از اتاق ها رو باز کرد و هولم داد تو.

با دیدن چیزی که رو به روم بود گریه ام بند اومد. با بهت و ناباوری به اطراف نگاه کردم. اتاق بزرگی که سر تا سر دیوارهاش با کاغذ دیواری صورتی پوشونده شده بود. پارکت های قرمز کف هم هم خونی جالبی با دیوار ها داشت. تخت کوچکی کنار پنجره بود که حریر سفید رنگی از بالاش آویزون بود. روتختی صورتی روی تخت نامرتب بود و هنوز یه عروسک کوچیک روش به چشم میخورد. سمت چپ تخت یه کمد بزرگ پر از عروسک های جورواجور بود و سمت راستش هم یه کمد دیگه که از در بازش میشد لباس های رنگ و وارنگی که داخلش بود رو دید. به رو به روی تخت نگاه کردم و نفس توی سینم حبس شد و ناله ای از توی سینم بیرون اومد. سر تا سر دیوار پر بود از عکس. بیشتر عکس ها عکس های تکی از دختر بچه ای بود. دختری سه چهار ساله با موهای طلایی که اکثرا خرگوشی بسته بود. چشمای درشت و آبی دختر توی صورت سفیدش برق میزد. لب های کوچیک و غنچه ایش هرگز بدون لبخند نبود. با دیدن دختر یاد تنها عکسی که از بچگیم داشتم افتادم. منم توی بچگیم درست شکل این دختر بودم. چند تا عکسم بود که دختر کنار عماد و زنی بود که هر سه شون لبخند به لب داشتند. عماد جوون تر از الانش بود و از لبخند روی لبش میشد فهمید که چقدر روزگار خوشی رو داشته. برق توی چشماش هم فکرم رو تایید میکرد. زنی که کنار عماد و اون دختر بود یه زن قد بلند و لاغر بود. چشمای عسلی و خمارش کمتر آرایش داشت و اگرم داشت تنها خط چشم ساده ای بود که چشماش رو قاب گرفته بود. صورت کشیده ای داشت و لب های قلوه ای و سرخش پایین بینی قلمیش خود نمایی میکرد. موهای فرو قهوه ایش هم بلند و پرپشت به نظر میرسید.

عماد بی توجه به بهت من توی اتاق اومد رفت سمت دیوار. یکی از عکس های تکی دختر رو برداشت و با خشم رو به روم ایستاد. داد کشید: اینو میبینی؟ این عشق من بود. عشق باباش بود. غزلم بود. غزل زندگیم. چشماش رو میبنی؟ میبنی چقدر چشمای تو شبیه چشماشه؟ چشمای توی لعنتی که وقتی دیدمت دختر فراموش شدم رو به یادم آورد. من هر دوشون رو تو یه روز از دست دادم. نفس و غزل رو. توی اون دریای لعنتی که تو عاشقشی. تو واسه من نه خواهرم که یادآور دخترم بودی. دختری که هنوزم که هنوزه جنازش پیدا نشده. میفهمی؟ میفهمی لعنتی؟؟؟

بغضم دوباره ترکید و با هق هق گفتم: عماد....

فریادش دوباره بلند شد: عماد مرده. عماد خیلی وقته مرده. عماد وقتی فهمید که زن و بچش رو دریا بلعیده و حتی استخوناشونم پس نفرستاده مرده. ولی تو... توی لعنتی که از وقتی دیدمت یه لحظه هم غزل از جلوی چشمام دور نمیشه باعث شدی این مرده دوباره جون بگیره. که حس کنه میتونه کنار تویی که براش یادآور تمام خاطرات خوبش بودی نفس بکشه و زنده بمونه.

عکس رو با حرص کوبید توی دیوار که باعث شد قابش بشکنه و روی زمین بریزه و بعد دادش دوباره دیوارهای خونه رو لرزوند: حالا هی بگو من واسه تو چیم، من واسه تو چیم. حالا که فهمیدی خیالت راحت شد؟ حالا که منو بعد از دو سال کشوندی تو این اتاق کوفتی که وقتی میام اینجا میخوام سینم رو چاک بدم خیالت راحت شد؟ خیالت راحت شد؟ آره؟

با زانو روی زمین فرود اومدم و صورتم رو بین دستام پنهون کردم. من چی کار کرده بودم؟ ای لعنت به من... با یادآوری رنجی که موقعه ی داد کشیدن توی چشمای عماد بیداد میکرد دوباره دلم تیکه تیکه شد و شدت زار زدنم بیشتر شد. چی کشیده بود عماد... چقدر سخت بود تمام زندگیت یه روز بره توی دریا و دیگه برنگرده... چقدر سخته که یه مرد تو یه روز زن و بچش رو از دست بده... چقدر سخت بود که غرورش بشکنه... آخ خدا! من فکر میکردم عماد بی غمه... فکر میکردم داره عشق دنیا رو میکنه... چرا از غم چشماش نفهمیدم که چی داره میکشه؟... چرا نفهمیدم که شونه های خم شدش داره باری سنگین تر از تحملش رو میکشه؟

سرم رو بالا آوردم و با دیدن بدن مچاله شدش گوشه ی دیوار قلبم تیر کشید. توی خودش جمع شده بود و شونه هاش میلرزید. وای خدا... عماد من داشت گریه میکرد... عماد من، اون کوه غرور داشت زار میزد... چه کرده بودم من باهاش؟... بعد از دو سال زخم کهنه اش رو تازه کرده بودم؟... آخ که من چقدر بی انصاف بودم... خدایا بگیر این جوون و اما نزار ببینم حال و روز عمادم رو اینجوری... خدایا منو بکش ولی نزار عماد بشکنه... خدایا خودت به دادش برس... خودت بهش تحمل این درد رو بده...

romangram.com | @romangram_com