#فانوس_پارت_488
از صدای داد من جا خورد. صاف نشست و یه تای ابروش رو داد بالا و بدون حرف به منی که نفس نفس میزدم و از شدت حرص خوردن قرمز شده بودم نگاه میکرد. این بار دومی بود که عماد داشت منو برای کس دیگه ای خواستگاری میکرد. بار اول چون برادرش بود چیزی بهش نگفتم ولی حالا... عماد چی راجع به من فکر میکرد؟ که همون دختری ام که یه روزی از زیر دست امثال سیروس بیرونم کشیده بود؟ یه دختر سر به زیر تو سری خور؟ یعنی فکر نکرد که توی این یک ساله با این همه پیشرفتی که من کردم شأنم بالاتر از اونی رفته که بخوام همسر امثال مجیدها بشم؟ اونم مجیدی که خودش میدونست هیچ حسی بهش ندارم؟ مجیدی که موقعه ی دست درازی مردها یه بار سینه سپر نکرد و بگه که کاری به کار من نداشته باشن؟ حالا میخواست منو بده به مجید؟ با خشم نگاهش کردم و گفتم:...
ـ عماد... منو ببین. من دیگه اون باران یک سال پیش نیستم. دیگه اون دختری نیستم که شب از ترس کابوس هاش جیغ بکشه و همه رو خبر کنه. اون دختر سر به زیر که با سلام گفتن تو آب میشد میرفت تو زمین نیستم. دیگه اون دختری نیستم که فکر میکردم یه برده است و باید مثل کوزت کار کنه. من اصلم رو فراموش نکردم. یادم نرفته از کجا اومدم ولی دیگه اون دخترک لرزون و گریونم که از توی اون فانوس کشیدی بیرونم نیستم... حالا تو... تویی که اینقدر ادعات میشد که نمیزاری هیچ آسیبی بهم برسه داری منو میفرستی پیش کسی که دیدنش منو یاد گذشته میندازه؟ کسی که انقدر مردونگی نداشت که وقتی دست هر کس و ناکسی به سمت من دراز میشد سینه سپر کنه و بگه دست به ناموس من نزنید؟ من مجید رو مثل داداشم میدونستم ولی دادشم هم نبود. برادر یه ذره غیرت داره ولی اون همون یه ذره رو هم نداشت. غیرتش فقط به قدری میرسید که سرم داد بزنه و بگه وقتی اومدم خونه ی تو تو بهم دست درازی کردی یا نه. که اگه کردی اول تو رو بعد منو سر ببره. عماد میخوای منو بفرستی پیش همیچین آدمی؟ من... بارانی که با خون دل به اینجا رسوندیش، که وقتی دو تا مرد رو میبینه هول نکنه رو دوباره میخوای بفرستی به گذشته؟ آره؟
کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: نه. من فقط گفتم حقته که بدونی. من نمیخواستم که...
ـ هیس! تو رو خدا هیچی نگو که داری بدترش میکنی. عماد منو واسه چی آوردی تو خونت؟ که اینجوری خوردم کنی؟ که اینجوری بهم شخصیت بدی و بعد همه ی دارو ندارم و بگیری؟ عماد من چیم واست؟ اگه همون خواهری هم که میگی برات باشم حتی نباید میزاشتی همچین حرفی از دهن مجید در بیاد. باید میزدی تو دهنش و میگفتی باران واسه تو خیلی گندست. من خودم رو بزرگ نمیبینم ولی حداقل بهم حق بده که خودم رو هم مثل گذشته ندونم. اگه یه سال پیش بود شاید با این پیشنهاد از خوشحالی دق میکردم ولی حالا... حالا که خودم شدم خانوم خودم میخوای منو بدی به یه کارگر قرار دادی؟
صورتش سرخ شده بود و نفس هاش تند. بغض توی گلوم اذیتم میکرد. چشمای هر دومون به خون نشسته بود. اون از خشم و من از بغض. دیگه نتونستم طاقت بیارم و با صدای رعد زدم زیر گریه. با لحن لرزونی گفتم: عماد... من برای تو چی ام؟ چی ام که داری اینقدر راحت از منی که یک سال هم دمت بودم میگذری؟ دِ لامصب خوب اگه من برات مثل همون دخترای خیابونی بودم چرا منو یه سال نگه داشتی؟ چرا اینقدر بهم بال و پر دادی؟ چرا بزرگم کردی که حالا بخوای اینجوری خار و خفیفم کنی؟
عصبی از جاش بلند شد و با دست های مشت شده داد کشید: بس کن!
با گریه نالیدم: بس نمیکنم. تا امشب بهم نگی چرا منو این همه مدت نگه داشتی بس نمیکنم.
یورش برد سمتم و بازوم رو توی مشتش گرفت. اشک روی صورتم میریخت و سرم گیج میرفت. از بین دندون های بهم قفل شدش گفت: میخوای بدونی برام چی هستی؟
romangram.com | @romangram_com