#فانوس_پارت_487
ـ خوب مجید مثل برادر من میموند. خوشحالم که توی اون فانوس نموند که عمرش تلف بشه.
چند بار با تعجب پلک زد و گفت: جدی؟
کلافه گفتم: چیش برات عجیبه؟
ـ این که تو اون رو برادر خودت میدونی و اون...
آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم: اون چی؟
نفسش رو محکم بیرون داد و گفت: ازت خواستگاری کرد.
انگاردو تا مشت کوبیده باشن به سینم به پشتی مبل چسبیدم. با ناباوری بهش نگاه میکردم. حرفش رو چند بار توی ذهنم تکرار کردم: ازت خواستگاری کرد... ازت خواستگاری کرد.... مجید... کسی که مثل برادر دوسش داشتم ازم خواستگاری کرده؟ باورم نمیشد. زبونم رو توی دهن خشک شدم چرخوندم و گفتم: شوخی میکنی...
بدون تغییر حالت با همون لحن جدی سری تکون داد و گفت: ابدا.
به هر چیزی فکر میکردم به جز این. آینده ام رو با هر کسی دیده بودم به جز مجید. هنوز تو بهت بودم. قدرت حرف زدن ازم صلب شده بود و فقط به چشمای بی حالت عماد چشم دوخته بودم و آرزو میکردم که همون حالت شیطون همیشگیش رو بگیره و با خنده بگه: شوخی کردم بابا. ولی عماد عجیب توی پوستین منطقش فرو رفته بود و نگاهم میکرد.
وقتی دید قصد حرف زدن ندارم خودش ادامه داد: گفت چند ماهی هست که داره کار میکنه و با پس اندازهاش میتونه یه خونه ی نقلی اجاره کنه. بخاطر جنم و جربزه ای که داره خیلی ازش خوشم اومد. البته من نمیزارم سختی بکشی و همه جوره هواتون رو دارم. حس کردم که باید بهت بگم چون مجید توی فضایی که تو بودی بوده و خیلی خوب حساسیت هات رو درک میکنه. از طرفی هم شما دوتا مدتی با هم بودید و حس کردم شاید علاقه ای بینتون بوده باشه. این دو روزه پیش خودم سبک سنگین کردم که گفتن این موضوع بهت کار درستیه یا نه. بعد به این نتیجه رسیدم که حقه توِ که بدونی. بالاخره زندگی خودت و تو باید راجع بهش تصمیم بگیری. میدونی که تا هر وقت که دوست داشته باشی میتونی اینجا بمونی و قدمت روی چشم منه. ولی اگه یه روزی خواستی بری فقط کافیه بهم بگی. خودم بهترین عروسی رو برات میگیرم. حالا هم اگه با مجید موافقی که بهش بگم چون دو روزه مدام زنگ میزنه و نظر تو رو میپرسه. اینم بگم که بهم گفته اگه قبول نکنی برمیگرده توی همون فانوس. میگه میخواد تو جایی که با تو خاطره داشته زندگی کنه. انگار که خیلی عاش....
داد کشیدم: بســـــــه!
romangram.com | @romangram_com