#فانوس_پارت_485

کلافه و عصبی با غذام بازی میکردم که آسمون غرشی کرد و دونه های درشت بارون خودشون رو به شیشه ها کوبیدند. انگار آسمون هم عصبی و کلافه بود. جو متشنجی درست شده بود و همه چیز خبر از اتفاقی شوم رو میداد. حال عمادم دست کمی از من نداشت و تنها تفاوتش این بود که بر عکس من که کاملا از اشتها افتاده بودم، خیلی ریلکس غذاشو میخورد. از این همه خونسردیش حرصم میگرفت ولی حتی سرش رو بلند نمکیرد که بپرسه چرا غذام رو نمیخورم.

بعد از شام با سریع ترین حالتی که میتونستم، ظرف ها رو شستم و خشک کردم. پیش بند رو با حرص در آرودم و رفتم توی سالن. عماد همونجوری که خم شده بود و آرنج هاش رو روی زانوهاش گذاشته بود سیگار سومش رو میکشید. وقتی دید اومدم و رو به روش نشستم سیگارش رو خاموش کرد و به پشتی مبل تکیه داد. پای راستش رو روی پای چپش انداخت و نگاهم کرد. توی نگاهش هیچی نبود. یه نگاه شیشه ای و خالی از هر احساسی. سرفه ای کرد که صداش باز بشه و این طور شروع کرد:...

ـ اینجا رو دوست داری؟

با بهت ونگرانی بهش نگاه کردم و گفتم: معلومه.

ـ زندگیتو چی؟

سری تکون دادم و گفتم: منظورتو نمیفهمم.

دستش رو در امتداد سرش گذاشت روی مبل وگفت: ساده است! میگم زندگیتو دوست داری؟

ـ خوب معلومه. همه زندگیشونو دوست دارن.

ـ تنهایی رو چی؟

ـ تنهایی؟

ـ اوهوم.

romangram.com | @romangram_com