#فانوس_پارت_484
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چی کار؟
ـ هرکاری. بعد از شام کار داری؟
سری تکون دادم و گفتم: نه. برای چی میپرسی؟
بدون این که نگاهم کنه گفت: بعد از شام باهات حرف دارم.
یه تای ابروم رو انداختم بالا و گفتم: چه حرفی؟
به ظرفم اشاره کرد و گفت: غذا تو بخور بعد از شام بهت میگم.
من که حسابی کنجکاو شده بودم پرسیدم: راجع به چیه؟
با لحنی که توی انتهاش میشد رگه هایی از عصبانیت رو تشخیص داد گفت: گفتم غذا تو بخور.
سرم رو پایین انداختم و بدون حرف مشغول شدم. عماد امشب رفتار عجیبی داشت. همیشه هر حرفی که داشت سر شام میزد ولی حالا... حس میکردم که اتفاق مهمی افتاده و قراره حرف های مهمی بعد از شام بشنوم. ذهنم مدام هول اون روز میگشت. با خودم فکر کردم نکنه عماد برای این که نزنه بلایی سر من بیاره میخواد باهام حرف بزنه و خونه ی منو جدا کنه؟ اصلا نکنه میخواد بره زن بگیره و دختره بهش گفته که باید اول منو بیرون کنه و بعد اونو بیاره تو خونش؟ شایدم...
سر خودم داد کشیدم: بسه دیگه. کم خیال بافی کن. بالاخره تا نیم ساعت دیگه میفهمی که موضوع چیه.
romangram.com | @romangram_com