#فانوس_پارت_483
ـ آره. مثل همیشه است.
ـ ترم جدیدت کی شروع میشه؟
ـ سه روز دیگه ترم قبلی تموم میشه. بعدم تا ثبت نام برای ترم بعد دو هفته مرخصی میدم به مربیا. بعدش ترم بعد رو شروع میکنم.
سری تکون داد و گفت: خوبه. کلاس خودت با پندار چی؟
ـ اون پا برجاست. گفت توی اون دو هفته همون روزایی که کلاس داشتیم برم آموزشگاه و باقیه درس رو بده.
ـ وقت میکنی درس بخونی؟
ـ تا همین امروز که داشتم نت نویسی آهنگ های ایمان رو میکردم ولی امروز تموم شد. ایشالا از فردا جدی میشینم پاش.
ـ خوبه. اگه یه لیسانس موسیقی بگیری برای کارتم خیلی موثره.
سری تکون دادم و چیزی نگفتم. از اینکه عماد خود دارتر از این حرفا بود که با دوتا قر و غمیش من خام بشه خیلی خوشحال بودم. عماد مرد بود و مردونگی داشت. نگاهی به صورت برنزه اش انداختم و توی دلم اعتراف کردم: هیچ کس رو نمیتونم به اندازه ی تو دوست داشته باشم. هیچ کس.
دو روز از اتفاق اون روز گذشته بود و زندگی مثل همیشه جریان داشت. من هم برای این که اون داستان تکرار نشه تمرین هام رو تعطیل کرده بودم. اصلا دلم نمی خواست که عماد یه بار دیگه منو توی اون وضعیت ببینه. نزدیکی های غروب بود. آسمون مثل همیشه ابری و گرفته بود. پای گاز بودم و داشتم کباب تابه ای که درست کرده بودم رو برمیگردوندم. عماد روی مبل نشسته بود و داشت روزنامه میخوند. صدای موسیقی لایتی هم از دستگاه به گوش میرسید. شام که آماده شد رو کردم به عماد و گفت: بیا. غذا حاضره.
سری تکون داد و فیلتر سیگارش رو توی جا سیگاری له کرد. از جاش بلند شد و اومد سمتم. نشست پشت میز و گفت: کار داری؟
romangram.com | @romangram_com