#فانوس_پارت_482
صدای استریو توی سالن میپیچید و منم غرق کارم بودم. چون والس و سالسا رقص هایی بودند که حتما باید پارتنری داشته باشی که بتونی انجامش بدی تصمیم گرفتم که باله یاد بگیرم. رقص جالبی بود و مهم ترین اصلشم انعطاف بدن بود. چند ماهی میشد که وقتی عماد خونه نبود تمرین میکردم. اون روز هم طبق معمول همیشه تاپ تنگ و چسبون قرمزم رو روی ساپورت مشکیم پوشیده بودم و داشتم تمرین میکردم. هر از گاهی هم چشمم به تی وی که داشت سالسا یاد میداد می افتاد و سعی میکردم که حالتش رو تقلید کنم. گاهی هم وسط کار با تند شدن موزیک خل بازی در می آوردم و بی هدف دور خودم میچرخیدم و میخندیدم. موزیک که آروم و لایت شد سعی کردم حرکت بلند شدن روی انگشت پا رو تمرین کنم. سخت ترین حرکتی از باله بود که تا حالا نتونسته بودم اونجوری که باید انجامش بدم. نفسم رو بیرون دادم و دستام رو کنار بدنم نگه داشتم. چشمام رو بستم و روی پنجه ی پا بلند شدم. بدنم که به اون وضع عادت کرد خودم رو بالا کشیدم و سعی کردم وزن بدنم رو روی انگشت بزرگه ی پام بندازم. فشار خیلی زیادی بهش وارد میشد که داد آدم رو در می آورد ولی تحمل کردم و چند ثانیه ای تو ی همون حالت باقی موندم که با تند شدن یک باره موزیک تعادلم بهم خورد و سقوط کردم ولی درست زمانی که نزدیک بود با مغز روی زمین بیام دستی سپرم شد.
نفس نفس زنون خودم رو بالا کشیدم. تمام بدنم عرق کرده بود و تنفسم تند بود. نگاهی به عماد انداختم و توی چشمای هفت رنگش فرو رفتم. حال اونم دست کمی از من نداشت. قفسه ی سینش بالا و پایین میشد .دستام رو گذاشتم سرشونش و آب دهنم رو قورت دادم. دهنم رو باز کردم که چیزی بگم ولی حرفی به ذهنم نمیرسید. از تکون خودن سیب گلوش فهمیدم که اونم آب دهنش رو قورت داده. دهنش رو باز کرد و چند دقیقه بعد دوباره بست. توی چشماش چیزی موج میزد که تا اون موقعه ندیده بودم. چیزی شبیه خواهش.
نفسش رو روی صورتم بیرون داد و یک بار ولم کرد و عقب کشید. من هم چند قدم عقب رفتم و سرم رو پایین انداختم. با دیدن لباس هام که تمام اندام بدنم رو به خوبی به عرضه گذاشته بود موندن بیشتر رو جایز ندونستم و سریع از پله ها بالا رفتم. حال خودم رو نمیفهمیدم. فکر این که شاید عماد چند دقیقه ای اونجا ایستاده بود و به رقص من نگاه میکرده موهام رو سیخ میکرد. نفس نفس زدن من بخاطر فعالیت زیاد مبود ولی عماد... عماد چرا نفس نفس میزد؟ برق توی نگاهش چه معنی داشت؟
کلافه لباس هام رو در آرودم وخودم رو توی حموم پرت کردم. دوش آب سرد رو تا ته باز کردم و زیرش ایستادم. سردی آب نفسم رو توی سینه حبس کرد. با رخوت و سستی آب گرم رو هم باز کردم و زیر دوش به موهام چنگ زدم. نمیدونم چرا ولی احساس میکردم که کار بدی کردم. عماد اگه این همه وقت ارادش نشکسته بود بخاطر این بود که خودم همیشه بین خودمون حریم قائل میشدم. حالا اگه با فکر رقص و اندام من نتونه جلوی خودش رو بگیره؟ اگه دوباره هوس گذشته به سرش بزنه؟ این فکرا داشت دیوونه ام میکرد. ولی با عکس العمل بعدی عماد میشد فهمید که هنوزم قابل اعتماد هست یا نه.
وقتی از بودن توی اتاقش مطمئن شدم از اتاقم زدم بیرون و وارد آشپزخونه شدم. باید ناهار رو آماده میکردم. هنوز نمیدونستم که عماد چرا اون وقت روز اومده خونه. قابلمه رو روی گاز گذاشتم و مشغول خرد کردن سیب زمنی شدم که صدای عماد از پشت سرم بلند شد: امروز نمیری آموزشگاه؟
برگشتم و بهش نگاه کردم. نگاهش مثل همیشه بود. نه خیره بود و نه خجالتی. رنگ نگاهش مه مون بود و هیچ برق خاصی توی چشماش نبود. لبخندی زدم و نفسم رو آسوده دادم بیرون. عماد من هنوز نشکسته بود. هنوز پاک بود. گفتم: نه. نمیرم.
سری تکون داد و گفت: چرا؟
ـ کلاس نداریم. تو چرا اومدی خونه؟
دستی لای موهاش کشید و گفت: کار نداشتم اومدم.
سری تکون دادم و مشغول باقیه کارم شدم. رفتار عماد جوری بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. و از این بابت ازش ممنون بودم چون نمیدونستم که اگه بخواد به روم بیاره چی میشه. غذا که آماده شد میز رو چیدم و صداش کردم. نشست روی صندلی و گفت: کارا خوبه؟
romangram.com | @romangram_com