#فانوس_پارت_481

لبخندی بهش زدم و از جام بلند شدم. نمیخواستم بیشتر باهاش بمونم چون احتمال اینکه دوباره با حرفاش از خود بیخود بشم وجود داشت. کیفم رو از روی میز برداشتم و گفتم: خوب، من باید برم. تو کارت تموم نشده؟

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: چرا. منم باید برم.

با لبخند به در اشاره کردم و گفتم: پس بفرمایید. از جاش بلند شد و رفت بیرون. وقتی اون داشت سازش رو توی کاورش میزاشت من در اتاقم رو قفل کردم و رو به کتی گفتم: کارت تموم شده؟

کامپیوتر رو خاموش کرد و گفت: آره دیگه.

هر سه با هم بیرون اومدیم و کتی در رو قفل کرد. بهش گفتم: میخوای برسونمت؟

لبخندی زد و گفت: نه مرسی. خودم با اتوبوس میرم.

ـ تعارف نمیکنما. بیا برسونمت.

با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت: نه.مرسی.

به شونه اش زدم و گفتم: باشه هر جور راحتی. بعد رو کردم به پندار و گفتم: کاری نداری؟

لبخندی زد و گفت: نه. به سلامت.

سری براش تکون دادم و رو به هر دوشون گفتم: خدافظ و بعد از گرفتن جوابم سوار ماشین شدم و راه افتام سمت خونه.

romangram.com | @romangram_com