#فانوس_پارت_480
تمام طول کلاسم ذهنم درگیر این موضوع بود و نمیتونستم حواسم رو جمع کنم. بچه ها هم که فهمیده بودند تمرکز ندارم ازم خواستند که کلاس رو یه جلسه ی دیگه برگزار کنم و منم از خدا خواسته قبول کردم. سها خواست بمونه و از زیر زبونم حرف بکشه که خیلی محترمانه بیرونش کردم چون اون لحظه حوصله ی خودم هم نداشتم چه برسه به سها.
سرم روی میز بود و داشتم به آینده ی مبهمم فکر میکردم که صدای پندار اومد: خوابی؟
سرم رو بلند کردم و با لبخندی گفتم: نه.
ویالون به دست وارد اتاق شد و گفت: اگه حوصله نداری میخوای یه روز دیگه شروع کنیم؟
سری تکون دادم و گفتم: نه. حالم خوبه.
با لبخندی نشست روی یکی از صندلی ها. از جام بلند شدم و با فاصله ی یه صندلی کنارش نشستم. با همون لبخند همیشگیش شروع کرد به توضیح دادن راجع به نت ها و طرز دست گرفتن ساز. به چشماش نگاه میکردم و صداش رو گوش میدادم. حرفاش که تموم شد ساز رو داد دستم و گفت: خوب حالا بگیر ببینم.
ساز رو از دستش گرفتم و به همون حالتی که خودش گفته بود گرفتمش. آرشه رو روی سیم ها حرکت دادم که صدای ناهنجاری ازش بلند شد. اخمام رو کشیدم توی هم و گفتم: ویالونم سخته ها.
با لبخندی گفت: سخت که هست ولی زود یاد میگیری.
بعد ساز رو دستش گرفت و شروع کرد به زدن یه آهنگ. صدا سازش به قدری قشنگ بود که آدم رو از خود بی خود میکرد. آرشه رو روی سیم ها میکشید و اوج میگرفت. سرش به سمت راست مایل شده بود و انگشتاش روی سیم ها میلرزید. چشمام رو بستم و با لذت به صداش گوش دادم. با تموم شدن آهنگ چشمام رو باز کردم و با لبخندی گفتم: فوق العاده بود.
لبخندی زد و گفت: بالاخره آدم باید برای یه خانوم فوق العاده یه چیز درخور شانشون آماده کنه دیگه.
romangram.com | @romangram_com