#فانوس_پارت_479

ـ نه نه.خوبم.

لبخندی زد و گفت: بخاطر صبح اینجوری سرخ و سفید میشی؟؟؟

سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. صدای خنداش اومد. سرم رو بلند کردم و از گوشه ی چشم بهش نگاه کردم. چند قدم نزدیکم شد و صاف زل زد توی چشمام و با صدای آرومش گفت: من که بهت گفتم ناراحت نشدم. چرا اینجوری میکنی؟

باز هم با صدای نرم و مخملیش و چشمای کهرباییش جادو شدم. دستش رو بلند کرد و روی صورتم کشید. مثل همیشه جرعت هیچ واکنشی رو نداشتم. صداش رو آروم تر کرد و گفت: درست مثل یه دختر بچه ی بامزه میمونی. همونایی که آدم دلش میخواد بگیرتشون توی بغلش و موهاش رو ناز کنه.

آب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه چشم از نگاهش بگیرم با صدای آرومی گفتم: فکر... کنم کلاست داره... شروع میشه...

لبخندی زد و دستش رو عقب کشید. یه قدم عقب رفت و با تن صدای همیشگیش گفت: تو مگه قرار نبود بیای پیشم ویالون یاد بگیری؟

چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا بتونم به خودم مسلط بشم. گفتم: چرا ولی نمیخوام جلوی بچه ها بهم یاد بدی.

با همون لبخند روی لب هاش گفت: چرا جلوی بچه ها. بعد از کلاست بمون تکی یادت میدم. خوبه؟

سرم رو تکون دادم و با لبخند خفیفی گفتم: ممنون میشم.

چشمکی زد و از اتاق رفت بیرون. من هم مثل بادکنکی که بادش رو خالی میکنن روی صندلی افتادم. دستم رو روی صورتم گذاشتم. گرمای دستش هنوز روی پوستم بود. ولی برعکس همیشه هیچ حس بدی بهم دست نداده بود. نوازشش درست مثل نوازش عماد برام دوست داشتنی بود. سرم رو با حرص به اطراف تکون دادم و به خودم توپیدم: عشق اول و آخرت عماده. این چرت و پرتا رو بریز بره.

نفس عمیقی کشیدم و به تیپ صبح عماد فکر کردم و ناخودآگاه لبخندی روی لب هام نشست. چقدر با لباس مشکی دوست داشتنی میشد. ناخودآگاه ذهنم رفت سمت لباس های تن پندار. اون هم یه پالتوی مشکی پوشیده بود. مشکی به اون هم خیلی میاومد. از دست خودم کلافه شده بودم. نمیفهمیدم که چرا مدام ذهنم بین عماد و پندار نوسان میکنه. دست مشت شدم رو روی پام کوبیدم و سر خودم داد کشیدم: بهتره این وضعیت رو تموم کنی. ولی چیزی توی وجودم جواب داد: تا کی تنها بمونم؟ تا کی به این محبت های ناپایدار عماد خودم رو دل خوش کنم؟ اون اگه من رو میخواست توی این یه سال و اندی لب باز میکرد و میگفت. چقدر صبر کنم؟ چقدر تنها بمونم؟

romangram.com | @romangram_com