#فانوس_پارت_471
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
ته دلم خالی شد. با ناباوری به لبخندش نگاه کردم. توی چشماش برق خاصی داشت. بدنم به لرزه افتاد. لب های لرزونم رو تکون دادم و با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم: خواستگاری؟؟؟
ـ آره خوب مگه چیه؟ خودت مگه نگفتی دارم میترشم؟
لبخند زورکی زدم و با حرص گفتم: حالا این عروس خوشبخت کیه؟
بلند زد زیر خنده و گفت: چه جدی گرفتی! نه بابا خواستگاری کجا بود؟ من فعلا از مجردیم سیر نشدم.
با حرص و عصبانیت کوبیدم به بازوش و گفتم: کوفت. فکر کردم بدون من داری میری خواستگاری. میخواستم دونه دونه موهاتو بکنم.
بازم خندید و گفت: نترس. هروقت خواستم برم جایی تو رو به عنوان مادربزرگم میبرم.
ـ اِ؟ نخیر عزیزم تو باید منو به عنوان دخترت ببری. تازه من هرکسی رو که به عنوان مامانم نمیپسندم. باید خودم بپسندمش.
romangram.com | @romangram_com