#فانوس_پارت_472
با این حرفم اخماش یهو رفت توی هم. کیفش رو برداشت و با لحن سردی گفت: کار نداری؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: ناراحت شدی؟
سری تکون داد و بدون اینکه اخماش رو باز کنه گفت: نه.
ـ پس چت شد یهو؟
ـ هیچی. کار دارم باید برم باران. خدافظ.
و بدون این که منتظر جواب من بمونه از پله ها پایین رفت. درست عین آدم های احمق سر جام موندم. هنوز از این که یک دفعه حالش از این رو به اون رو شد متعجب بودم. حرف بدی هم نزده بودم که اینقدر ناراحت شد. شونه ای بالا انداختم و برگشتم توی سالن. دی ماه بود و هوا سردیه خودش رو داشت. کولرها جای خودشون رو به شوفاژها داده بودند. کار هر روزم این بود که صبحا توی خونه درس بخونم و بعد از ناهار برم آموزشگاه. بعد از ظهرم که از آموزشگاه برمیگشتم شام درست میکردم و کنار عماد میخوردم. زندگی جریان خودش رو داشت و روزها مثل هم سپری میشد. تنها مشکلی که بود این بود که پندار هر از گاهی با حرف های مسخ کنندش باعث میشد از خودم بدم بیاد. هر کاری میکردم نمیتونستم از پندار متنفر بشم. اون بدون هیچ قصدی و فقط بخاطر کمک به من یک سری از حرف ها رو میزد ولی احساس میکردم که من خیلی بی جنبه ام که نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. با این حال چند وقتی بود که برخوردی با پندار نداشتم و اعصاب متشنجم کمی آروم گرفته بود.
نشستم سر جای همیشگیم و مشغول تنظیم نت های آهنگ آخری که داشتم مینوشتم شدم. یک ماهی میشد که به خواست ایمان آهنگ سازی چند تا از شعرایی که دوستش گفته بود رو به عهده گرفته بودم. داشتم کارم رو انجام میدادم که گوشیم زنگ خورد. خم شدم روی میزو با دیدن اسم پندار جا خوردم. سابقه نداشت که پندار بهم زنگ بزنه. گوشی رو برداشتم و درگوشم گذاشتم: بله؟
ـ سلام. خوبی؟
ـ مرسی. تو خوبی؟
ـ منم خوبم.
romangram.com | @romangram_com