#فانوس_پارت_468


گیج و منگ نگاهم رو ازش گرفتم و به ساعت نگاه کردم. ساعت 6 بعد از ظهر بود. سری تکون دادم و گفتم: چرا. باید برم.

با لبخند فشار خفیفی به دستم داد و گفت: اگه حالت خوب نیست میخوای برسونمت؟

دستم رو از دستش در آوردم و بعد از برداشتن کیفم گفتم: نه.خودم میرم.

سری تکون داد و گفت: پس وقتی رسیدی خونه یه اس ام اس بهم بده. باشه؟

نگاهم دوباره توی چشماش قفل شد. این چشما چی داشت که اینجوری مجبورم میکرد بهش زل بزنم. سرم رو تکون دادم و گفتم: باشه.

لبخند شیرینی زد و گفت: مواظب خودت باش.

کلافه نگاهم رو ازش گرفتم و بعد از اینکه خداحافظی سر سری ازش کردم از اتاق زدم بیرون. نمیفهمیدم چرا اینجوری شده بودم. انگار جادوم کرده بود که در برابر هیچ حرکتش نمیتونستم واکنش نشون بدم. پشت فرمون نشستم و حرصم رو روی پدال گاز خالی کردم. از خودم بدم میاومد. از اینکه گذاشته بودم یه مرد تا این حد بهم نزدیک بشه و حتی ذهنم رو برای چند دقیقه ای درگیر خودش بکنه حس خوبی نداشتم. انگار داشتم به عماد خیانت میکردم. باحرص روی فرمون کوبیدم و گفتم: دیگه نمیزارم این اتفاق بیفته. دیگه نه.





نزدیکی های خونه بودم که گوشیم زنگ خورد. با دیدن عکس عماد روی گوشی دوباره حس عذاب وجدان به جونم افتاد. دکمه ی لمسی رو کشیدم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم: بله؟


romangram.com | @romangram_com