#فانوس_پارت_467

چشمام رو به زور باز کردم و گفتم: آره.

کتی لیوان آب قند رو گرفت جلوی دهنم و گفت: یکم از این بخور. رنگت شده مثل گچ دیوار.

همونطور که لیوان رو از دستش میگرفتم گفتم: از این به بعد به مربی ها میگی صبر کنن تا همه برن. کلاس رو خالی تحویل بدن بعد خودشون برن. فهمیدی؟

کتی که ترسیده بود سری تکون داد و گفت: باشه.

پندار به کتی اشاره کرد که بره. کتی هم از جاش بلند شد و بعد از اینکه نگاه نگرانش رو برای بار آخر به من داد از در رفت بیرون. پندار به لیوان توی دستم اشاره کرد و گفت: بخور.

به زور چند جرعه نوشیدم. کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت: داشتند چه غلطی میکردند؟

دستم رو روی شقیقه هام فشار دادم و گفتم: ولش کن. مهم نیست. فقط نمیخوام دیگه این وضعیت تکرار بشه.

دست یخ کردم رو توی دستای داغش گرفت. هیچ جونی برای بیرون کشیدن دستم نداشتم. با صدای آرومی که مثل لالایی بود گفت: چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟ از این آدما زیاد پیدا میشن. اگه میخوای توی جامعه دووم بیاری باید عادت کنی بهشون. کارشون غلط هست و باید جلوشون رو گرفت ولی با ضعف و غش کردن چیزی درست نمیشه، میشه؟

همونجوری که محو چشمای کهرباییش بودم سرم رو تکون دادم و گفتم: نه.

با صدای گرمش ادامه داد: پس سعی کن قوی باشی. تو استعداد خیلی زیادی داری. نباید اجازه بدی یه ضعف مسخره تمام آیندت رو نابود کنه.

گیج حرفاش بودم و با بهت بهش نگاه مکیردم. صدا و نگاهش جوری بود که آدم رو مسخ میکرد. دستی دور کمرم انداخت و کمک کرد که بایستم. اشاره به ساعت کرد و گفت: نمیخوای بری؟

romangram.com | @romangram_com