#فانوس_پارت_466
کلافه و عصبی اخمی کردم و گفتم: من و عماد رابطمون مثل خواهر و برادره.
با لبخند گفت: ببخشید زیادی فوضولی کردم.
سری تکون دادم و چیزی نگفتم. با صدای کتی که اعلام میکرد شاگردای پندار اومدن از جاش بلند شد و بعد از عذرخواهی مجدد از اتاق رفت بیرون. دیگه عادت کرده بودم به حرف هایی که پشت سر عماد بود. هر چند که با صمیمیت بینمون هم هر کسی جای پندار بود این حدس رو میزد. حدسی که چقدر دلم میخواست واقعی میشد. سرم رو روی دستم گذاشتم و توی دلم نالیدم: خدایا... خودت پر کن این تنهایی لعنتی رو.
کلاس ها تموم شده بود و کم کم باید جمع میکردیم که بریم. از اتاقم اومدم بیرون و همونجوری که در اتاق رو قفل میکردم رو به کتی گفتم: همه رفتن؟
سری تکون داد و گفت: آقای راد هنوز تو اتاق تمرینه. دوتا از بچه های گیتارم موندند.
ابرویی بالا انداختم و گفتم: برای چی؟
شونه بالا انداخت و گفت: نمیدونم.
در اتاق تمرین گیتار رو باز کردم و خواستم بهشون بگم آموزشگاه تعطیله که با دیدن صحنه ی رو به روم خشکم زد. کیفم از دستم افتاد و جیغ کوتاهی کشیدم. دوباره نفس تنگی به جونم افتاد و خاطراتم جلوی چشمام شروع کردند به رژه رفتن. دستم رو به دیوارگرفتم که زمین نخورم ولی دیر جنبیدیم چون با شونه روی زمین افتادم.
با خنکی آبی که روی صورتم پاشیده میشد چشم باز کردم. چهره ی نگران کتی و پندار درست رو به روی صورتم بود. گنگ نگاهم رو چرخوندم و کمی دورتر از اون ها همون دختر و پسری که توی اتاق بودند رو دیدم. با یادآوری دوباره ی اون صحنه مثل برق گرفته ها سیخ سرجام ایستادم. دختره روی پاهای پسره نشسته بود و داشتند همدیگرو میبوسیدند. دستی به پیشونیم کشیدم و داد زدم: دفعه ی دیگه بیاید اینجا قلم پاتونو خورد کردم. گم شید برید بیرون.
با داد من هم دختر و پسر و هم کتی و پندار متعجب نگاه کردم. پسر که ترسیده بود دست دختر رو گرفت و با هم از آموزشگاه رفتند بیرون. بی حس دوباره روی صندلی ولو شدم و شونه ی دردناکم رو توی دست گرفتم و ناله ی کوتاهی سر دادم. پندار کنارم نشست و گفت:خوبی؟
romangram.com | @romangram_com