#فانوس_پارت_465
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: تو از کجا میدونی؟
لبخند ملیحی زد وگفت: مثل این که یادت رفته عماد دوست صمیمی منه ها.
ـ خودش بهت گفته؟
ـ نه. اومده بودم عیادتش اتفاقی تورم دیدم. فهمیدم که کلیه اش رو داده به تو.
کلافه سری تکون دادم و چیزی نگفتم. یه تای ابروش رو انداخت بالا و گفت: میشه یه سوالی بپرسم؟
نگاهش کردم و گفتم: بفرمایید.
آب دهنش رو قورت داد و گفت: تو و عماد با هم نامزد کردید؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: نه. برای چی میپرسی؟
نفسش رو بیرون داد و گفت: آخه خیلی با هم صمیمی اید.
سرم رو تکون دادم و گفتم: نه. نامزد نکردیم.
سری تکون داد و گفت: عماد یکم عوض شده بود. ولی فکر نمیکردم انقدر عوض شده باشه که باز به دختری اجازه ی ورود به زندگیش رو بده. بخاطر همین هم با دیدن صمیمی یتتون یکم جا خوردم.
romangram.com | @romangram_com