#فانوس_پارت_460


لبخندی زد و خم شد و باکسی که روی زمین کنار میز قرار داشت رو برداشت و به سمتم گرفت. با تعجب گفتم: این چیه؟

اخم ظریفی کرد و گفت: مگه تولد بدون کادو میشه؟

ـ وای عماد! بخدا همینقدر که یادت بود خودش کلی برام ارزش داشت.

ـ بازش کن. لوس بازیم در نیار.

با خنده دستم رو داخل باکس بردم و جعبه ای که توش بود رو در آوردم و درش رو باز کردم و از دیدن گوشی لمسی خوش دست سفیدی که توش بود جا خوردم و گفتم: اوه! خدای من.

با لبخند گفت: بالاخره خانوم مدیر یه گوشی لازم داشت، نه؟

لبخندی بهش زدم وگفتم: مرسی.

انگشتش رو با تاکید تکون داد و گفت: البته امروز یه مناسبت دیگه هم داره.

اخم ظریفی کردم و گفتم: چی؟

ابرویی بالا انداخت و گفت: به! خانوم یه ساله پیش منه تازه میگه چی.


romangram.com | @romangram_com