#فانوس_پارت_459

ـ چرا خیلی خوب بود ولی...

با خنده گفت: نگران نباش. سپردم یه امشب بالا رو واسه ما غرق کنن.

با تعجب بهش گفتم: مگه امشب چه خبره؟

لبخند مرموزی زد و گفت: میفهمی.

با دیدن چیزی که رو به روم بود دستم رو جلوی دهنم گرفتم و ناله ی کوتاهی سر دادم. چراغ های اصلی خاموش بودند و تنها میز وسط با چند تا لامپ ریز قرمز و نارنجی روشن شده بود. از پله ها تا میز راهی به وجود اومده بود که اطرافش پر بود از شمع های بلند و کوتاه. روی میز یه کیک کوچیک بود که شمعی که به عدد 23 بود روش قرار داشت. آسمون صاف بود و ستاره ها بالای سرمون رو چراغونی کرده بودند. دریا آروم به نظر میرسید و بادی که از سمت جنگل می اومد توی فضا میپیچید. عماد با لبخند نگاهم کرد و گفت: تولدت مبارک اولیاحضرت.

با محبت نگاهش کردم و گفتم: وای عماد! ممنون.

به میز اشاره کرد و گفت: میخوای همین جا وایستی؟

در حالی که نور شمع ها باعث شده بود چشماش عسلی بشه گفت: تو کادوی منو با تاخیر دادی منم گفتم با تاخیر برات تولد بگیرم. ببخشید دیگه.

لبخندی زدم و گفتم: همیشه غافلگیرم کردی.

ـ این تولد رو برات گرفتم که تلخی اون شب و یادت بره.

لبخند تلخی زدم و گفتم: خودت همیشه میگی گذشته رو بریز دور. پس توام دیگه بهش فکر نکن.

romangram.com | @romangram_com