#فانوس_پارت_458
با خنده گفت: بیا. ببین چه زوری داری که اینجوری جیغ میکشی.
با نق نق مشتم رو کوبیدم روی تخت و گفتم: کجا میخوای ببریم؟
ـ پاشی آماده شی میفهمی.
بعدخودش رفت سمت اتاق وگفت: اون مانتو طلاییت رو با پلیور مشکیت بپوش.
با غر غر از جام بلند شدم و رفتم سمت کمدم. با اولین حقوقی که از آموزگشاه در آورده بودم برای خودم چند دست لباس بیرونی گرفته بودم. مانتوی طلاییم رو روی یه جین ذغالی پوشیدم و یه شال مشکی طلایی هم روی سرم کشیدم. پلیورم رو هم روی مانتوم پوشیدم ولی زیپش رو نبستم. یکم به صورتم کرم زدم و از اتاق رفتم بیرون. عماد هم یه بلوز طلایی رنگ روی جین مشکیش پوشیده بود و پلیورشم دور گردنش گره زده بود. دستی به کمرم زدم و گفتم: خوب الان با من ست کردی که چی بشه مثلا؟
باخنده شونه ای بالا انداخت و گفت: اصلن دلم خواست باهات ست کنم. تو چی کار داری؟
به دیوار تکیه دادم و گفتم: بخدا حالم خوب نیست عماد. بیا بیخیال شو. زنگ بزن از بیرون یه چیزی بیارن منم قول میدم بیام پایین پیشت شام بخورم.
بازوم رو گرفت و همونجوری که میرفت سمت پله ها گفت: امشب تنبلی ممنوعه. یالا بریم ببینم.
به زور دنبالش راه افتادم و از خونه زدیم بیرون. ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم. از راهی که داشت میرفت فهمیدم میریم همون رستورانی که اون شب رفته بودیم و با اومدن اون دختره همه چیز بهم ریخت. کلافه گفتم: بریم یه جای دیگه.
ـ چرا؟ مگه از اونجا خوشت نیومد؟
romangram.com | @romangram_com